تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 3

مساهمون:

ص٣
بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جدايىها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريده‌اند * در نفيرم مرد و زن ناليده‌اند

[ تا آدمى فراق را تجربه نكرده باشد ، حكايت فراق را درنيابد ]

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق

[ هر كس به اصل خود خواهد پيوست ]

هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش * باز جويد روزگار وصل خويش

[ عارفان ، حكايت فراق انسان را به عموم مردم مىگويند ]

من به هر جمعيتى نالان شدم * جفت بد حالان و خوش حالان شدم

[ هر كس از دريچهء پندار خود در بارهء عارفان قضاوت مىكند ]

هر كسى از ظن خود شد يار من * از درون من نجست اسرار من

[ درون آدمى در آينهء گفتار و رفتار او ظهور مىكند ]

سر من از ناله‌ى من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست

[ پيوند جسم و روح را درك نتوان كرد ]

تن ز جان و جان ز تن مستور نيست * ليك كس را ديد جان دستور نيست

[ كلام اوليا ، آتشين است ]

آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هر كه اين آتش ندارد نيست باد

[ عشق در همهء هتس جريان دارد ]

آتش عشق است كاندر نى فتاد * جوشش عشق است كاندر مىفتاد

[ انسان كامل ، همراه كسى است كه از تعلقات دنيوى رها شده باشد ]

نى حريف هر كه از يارى بريد * پرده‌هايش پرده‌هاى ما دريد

[ انسان كامل ، هم صفات قهريه دارد و هم صفات لطفيه ]

همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد * همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد

[ انسان كامل از راه پر خطر عشق ، حكايت مىكند ]

نى حديث راه پر خون مىكند * قصه‌هاى عشق مجنون مىكند

[ تنها اهل فنا از اسرار ربانى آگاه‌اند ]

محرم اين هوش جز بىهوش نيست * مر زبان را مشترى جز گوش نيست

[ درد طلب عاشقان ، لحظه‌اى منقطع نمىشود ]

در غم ما روزها بىگاه شد * روزها با سوزها همراه شد

[ از گذر عمر نگران مباش به شرط آنكه عمرت در راه حقيقت باشد ]

روزها گر رفت گو رو باك نيست * تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست

[ عاشقان ، بدون عشق و طلب زندگى نتوانند كرد ]

هر كه جز ماهى ز آبش سير شد * هر كه بىروزى است روزش دير شد

[ ناقصان ، سخن كاملان را درك نتوانند كرد ]

درنيابد حال پخته هيچ خام * پس سخن كوتاه بايد و السلام

[ رشتهء تعلقات را پاره كن تا رها شوى ]

بند بگسل ، باش آزاد اى پسر * چند باشى بند سيم و بند زر

[ تمثيلى در نكوهش صفت آز ]

گر بريزى بحر را در كوزه‌اى * چند گنجد قسمت يك روزه‌اى
كوزه‌ى چشم حريصان پر نشد * تا صدف قانع نشد پر در نشد

[ عشق ، بيمارىهاى اخلاقى را درمان مىكند ]

هر كه را جامه ز عشقى چاك شد * او ز حرص و عيب كلى پاك شد
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما * اى طبيب جمله علتهاى ما
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 3 | جلال الدين الرومي