تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
پيش استاد اصولى هم اصول * خواند آن شاگرد چست با حصول
پيش استاد فقيه آن فقه خوان * فقه خواند نى اصول اندر بيان
پيش استادى كه او نحوى بود * جان شاگردش از او نحوى شود
باز استادى كه او محو ره است * جان شاگردش از او محو شه است

[ تنها علم سودمند ، علم خودشناسى است ]

زين همه انواع دانش روز مرگ * دانش فقر است ساز راه و برگ

حكايت ماجراى نحوى و كشتيبان

[ نقد عالمان خودبين ]

آن يكى نحوى به كشتى درنشست * رو به كشتيبان نهاد آن خود پرست
گفت هيچ از نحو خواندى گفت لا * گفت نيم عمر تو شد در فنا
دل شكسته گشت كشتيبان ز تاب * ليك آن دم كرد خامش از جواب
باد كشتى را به گردابى فگند * گفت كشتيبان به آن نحوى بلند
هيچ دانى آشنا كردن بگو * گفت نى اى خوش جواب خوب رو
گفت كل عمرت اى نحوى فناست * ز آن كه كشتى غرق اين گردابهاست

[ عرفان ، نفى خودبينى را تعليم مىدهد ]

محو مىبايد نه نحو اينجا بدان * گر تو محوى بىخطر در آب ران

[ مرگ اختيارى ، راه رستگارى است ]

آب دريا مرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دريا كى رهد
چون به مردى تو ز اوصاف بشر * بحر اسرارت نهد بر فرق سر

[ نقد عالمان خودبين ]

اى كه خلقان را تو خر مىخوانده‌اى * اين زمان چون خر بر اين يخ مانده‌اى
گر تو علامه‌ى زمانى در جهان * نك فناى اين جهان بين وين زمان

[ عرفان ، نفى خودبينى را تعليم مىدهد ]

مرد نحوى را از آن در دوختيم * تا شما را نحو محو آموختيم
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف * در كم آمد يا بى اى يار شگرف

[ استنتاج از حكايت خليفه و اعرابى : نارسايى علوم بشرى در شناخت خدا ]

آن سبوى آب دانشهاى ماست * و آن خليفه دجله‌ى علم خداست
ما سبوها پر به دجله مىبريم * گر نه خر دانيم خود را ما خريم
بارى اعرابى بدان معذور بود * كو ز دجله بىخبر بود و ز رود
گر ز دجله با خبر بودى چو ما * او نبردى آن سبو را جا به جا
بلكه از دجله چو واقف آمدى * آن سبو را بر سر سنگى زدى