گر بگويد فقه فقر آيد همه * بوى فقر آيد از آن خوش دمدمه
[ شطحيّات عارفان ، نافى ديندارى آنان نيست ]
ور بگويد كفر دارد بوى دين * ور به شك گويد شكش گردد يقين
كف كژ كز بحر صدقى خاسته است * اصل صاف آن فرع را آراسته است
آن كفش را صافى و محقوق دان * همچو دشنام لب معشوق دان
گشته آن دشنام نامطلوب او * خوش ز بهر عارض محبوب او
[ نقد شكلگرايى ]
گر بگويد كژ نمايد راستى * اى كژى كه راست را آراستى
[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]
از شكر گر شكل نانى مىپزى * طعم قند آيد نه نان چون مىمزى
ور بيابد مومنى زرين وثن * كى هلد آن را براى هر شمن
بلكه گيرد اندر آتش افكند * صورت عاريتش را بشكند
تا نماند بر ذهب شكل وثن * ز آن كه صورت مانع است و راه زن
ذات زرش ذات ربانيت است * نقش بت بر نقد زر عاريت است
بهر كيكى تو گليمى را مسوز * وز صداع هر مگس مگذار روز
بت پرستى چون بمانى در صور * صورتش بگذار و در معنى نگر
مرد حجى همره حاجى طلب * خواه هندو خواه ترك و يا عرب
منگر اندر نقش و اندر رنگ او * بنگر اندر عزم و در آهنگ او
[ نفى نژادپرستى ]
گر سياه است او هم آهنگ تو است * تو سپيدش خوان كه هم رنگ تو است
[ عاشقان از خود بى خوداند ]
اين حكايت گفته شد زير و زبر * همچو فكر عاشقان بىپا و سر
سر ندارد چون ز ازل بوده ست پيش * پا ندارد با ابد بوده ست خويش
بلكه چون آب است هر قطره از آن * هم سر است و پا و هم بىهردوان
[ حكايات مثنوى ، نقد حال انسانهاست ]
حاش لله اين حكايت نيست هين * نقد حال ما و تست اين خوش ببين
[ صوفى ، مقيّد به زمان نيست ]
ز آن كه صوفى با كر و با فر بود * هر چه آن ماضى است لا يذكر بود
[ حكايت اعرابى و خليفه ، نقد حال انسانهاست ]
هم عرب ما هم سبو ما هم ملك * جمله ما يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ
عقل را شو دان و زن را نفس و طمع * اين دو ظلمانى و منكر عقل شمع
[ كلّ بودن خدا با كلّ بودن ساير موجودات فرق دارد ]
بشنو اكنون اصل انكار از چه خاست * ز آن كه كل را گونه گونه جزوهاست
جزو كل نى جزوها نسبت به كل * نى چو بوى گل كه باشد جزو گل
لطف سبزه جزو لطف گل بود * بانگ قمرى جزو آن بلبل بود
[ غرق شدن در جل ، مانع از رسيدن به حقيقت است ]
گر شوم مشغول اشكال و جواب * تشنگان را كى توانم داد آب
[ صبر ، حلّال مجهولات آدمى است ]
گر تو اشكالى به كلى و حرج * صبر كن الصبر مفتاح الفرج
[ پرهيز از تفكرات دست و پاگير روح را نيرو و صفا مىبخشد ]
احتما كن احتما ز انديشهها * فكر شير و گور و دلها بيشهها
احتماها بر دواها سرور است * ز آن كه خاريدن فزونى گر است