تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
گر بگويد فقه فقر آيد همه * بوى فقر آيد از آن خوش دمدمه

[ شطحيّات عارفان ، نافى ديندارى آنان نيست ]

ور بگويد كفر دارد بوى دين * ور به شك گويد شكش گردد يقين
كف كژ كز بحر صدقى خاسته است * اصل صاف آن فرع را آراسته است
آن كفش را صافى و محقوق دان * همچو دشنام لب معشوق دان
گشته آن دشنام نامطلوب او * خوش ز بهر عارض محبوب او

[ نقد شكل‌گرايى ]

گر بگويد كژ نمايد راستى * اى كژى كه راست را آراستى

[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]

از شكر گر شكل نانى مىپزى * طعم قند آيد نه نان چون مىمزى
ور بيابد مومنى زرين وثن * كى هلد آن را براى هر شمن
بلكه گيرد اندر آتش افكند * صورت عاريتش را بشكند
تا نماند بر ذهب شكل وثن * ز آن كه صورت مانع است و راه زن
ذات زرش ذات ربانيت است * نقش بت بر نقد زر عاريت است
بهر كيكى تو گليمى را مسوز * وز صداع هر مگس مگذار روز
بت پرستى چون بمانى در صور * صورتش بگذار و در معنى نگر
مرد حجى همره حاجى طلب * خواه هندو خواه ترك و يا عرب
منگر اندر نقش و اندر رنگ او * بنگر اندر عزم و در آهنگ او

[ نفى نژادپرستى ]

گر سياه است او هم آهنگ تو است * تو سپيدش خوان كه هم رنگ تو است

[ عاشقان از خود بى خوداند ]

اين حكايت گفته شد زير و زبر * همچو فكر عاشقان بىپا و سر
سر ندارد چون ز ازل بوده ست پيش * پا ندارد با ابد بوده ست خويش
بلكه چون آب است هر قطره از آن * هم سر است و پا و هم بىهردوان

[ حكايات مثنوى ، نقد حال انسانهاست ]

حاش لله اين حكايت نيست هين * نقد حال ما و تست اين خوش ببين

[ صوفى ، مقيّد به زمان نيست ]

ز آن كه صوفى با كر و با فر بود * هر چه آن ماضى است لا يذكر بود

[ حكايت اعرابى و خليفه ، نقد حال انسانهاست ]

هم عرب ما هم سبو ما هم ملك * جمله ما يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ
عقل را شو دان و زن را نفس و طمع * اين دو ظلمانى و منكر عقل شمع

[ كلّ بودن خدا با كلّ بودن ساير موجودات فرق دارد ]

بشنو اكنون اصل انكار از چه خاست * ز آن كه كل را گونه گونه جزوهاست
جزو كل نى جزوها نسبت به كل * نى چو بوى گل كه باشد جزو گل
لطف سبزه جزو لطف گل بود * بانگ قمرى جزو آن بلبل بود

[ غرق شدن در جل ، مانع از رسيدن به حقيقت است ]

گر شوم مشغول اشكال و جواب * تشنگان را كى توانم داد آب

[ صبر ، حلّال مجهولات آدمى است ]

گر تو اشكالى به كلى و حرج * صبر كن الصبر مفتاح الفرج

[ پرهيز از تفكرات دست و پاگير روح را نيرو و صفا مىبخشد ]

احتما كن احتما ز انديشه‌ها * فكر شير و گور و دلها بيشه‌ها
احتماها بر دواها سرور است * ز آن كه خاريدن فزونى گر است