مثل عرب إِذا زنيت فازن بالحرة و إِذا سرقت فاسرق الدرة
[ همّت خود را عالى دار ]
فازن بالحرة پى اين شد مثل * فاسرق الدرة بدين شد منتقل
[ نقد صورتپرستان ]
بنده سوى خواجه شد او ماند زار * بوى گل شد سوى گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوب خويش * سعى ضايع رنج باطل پاى ريش
همچو صيادى كه گيرد سايهاى * سايه كى گردد و را سرمايهاى
سايهى مرغى گرفته مرد سخت * مرغ حيران گشته بر شاخ درخت
كاين مدمغ بر كه مىخندد عجب * اينت باطل اينت پوسيده سبب
ور تو گويى جزو پيوستهى كل است * خار مىخور خار مقرون گل است
[ پيامبران براى وصل كردن انسان به حضرت معشوق آمدهاند ]
جز ز يك رو نيست پيوسته به كل * ور نه خود باطل بدى بعث رسل
چون رسولان از پى پيوستناند * پس چه پيوندندشان چون يك تناند
[ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ]
اين سخن پايان ندارد اى غلام * روز بىگه شد حكايت كن تمام
سپردن عرب هديه را يعنى سبو را به غلامان خليفه
آن سبوى آب را در پيش داشت * تخم خدمت را در آن حضرت بكاشت
گفت اين هديه بدان سلطان بريد * سايل شه را ز حاجت واخريد
آب شيرين و سبوى سبز و نو * ز آب بارانى كه جمع آمد به گو
خنده مىآمد نقيبان را از آن * ليك پذرفتند آن را همچو جان
ز آن كه لطف شاه خوب با خبر * كرده بود اندر همه اركان اثر
[ مردم ، به خوى حاكمان خود درمىآيند ]
خوى شاهان در رعيت جا كند * چرخ اخضر خاك را خضرا كند
[ تمثيل افلاطونى در بارهء نسبت حاكمان و زيردستان ]
شه چو حوضى دان حشم چون لولهها * آب از لوله روان در كولهها
چون كه آب جمله از حوضى است پاك * هر يكى آبى دهد خوش ذوقناك
ور در آن حوض آب شور است و پليد * هر يكى لوله همان آرد پديد
ز آن كه پيوسته ست هر لوله به حوض * خوض كن در معنى اين حرف خوض
لطف شاهنشاه جان بىوطن * چون اثر كرده ست اندر كل تن
[ چند تمثيل ديگر در بارهء نسبت حاكمان و زيردستان ]
لطف عقل خوش نهاد خوش نسب * چون همه تن را در آرد در ادب
عشق شنگ بىقرار بىسكون * چون در آرد كل تن را در جنون
لطف آب بحر كاو چون كوثر است * سنگ ريزهش جمله در و گوهر است
هر هنر كه استا بدان معروف شد * جان شاگردان بدان موصوف شد