نصيحت كردن مرد مر زن را كه در فقيران به خوارى منگر و در كار حق به گمان كمال نگر و طعنه مزن بر فقر و فقيران به خيال و گمان بىنوايى خويشتن
[ فقر عارفانه ]
گفت اى زن تو زنى يا بو الحزن * فقر فخر آمد مرا بر سر مزن
[ مال دنيا وسيله است براى پوشاندن نقايص دنياداران ]
مال و زر سر را بود همچون كلاه * كل بود او كز كله سازد پناه
آن كه زلف جعد و رعنا باشدش * چون كلاهش رفت خوشتر آيدش
[ اهل كمال ، از مال دنيا اعتبارى نمىگيرند ]
مرد حق باشد به مانند بصر * پس برهنهش به كه پوشيده نظر
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
وقت عرضه كردن آن برده فروش * بر كند از بنده جامهى عيب پوش
ور بود عيبى برهنه كى كند * بل به جامه خدعهاى با وى كند
گويد اين شرمنده است از نيك و بد * از برهنه كردن او از تو رمد
[ ظاهربينان ، عيب ثروتمندان و هنر فقيران را نمىبينند ]
خواجه در عيب است غرقه تا به گوش * خواجه را مال است و مالش عيب پوش
كز طمع عيبش نبيند طامعى * گشت دلها را طمعها جامعى
ور گدا گويد سخن چون زر كان * ره نيابد كالهى او در دكان
[ حقيقت درويشى براى سطحىانديشان ، ناشناخته است ]
كار درويشى وراى فهم تست * سوى درويشى بمنگر سست سست
ز آن كه درويشان وراى ملك و مال * روزيى دارند ژرف از ذو الجلال
حق تعالى عادل است و عادلان * كى كنند استمگرى بر بىدلان
آن يكى را نعمت و كالا دهند * وين دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزا كه دارد اين گمان * بر خداى خالق هر دو جهان
فقر فخرى از گزاف است و مجاز * نى هزاران عز پنهان است و ناز
از غضب بر من لقبها راندى * يارگير و مار گيرم خواندى
[ اولياى حقيقى خدا گر چه در دنيا حشر و نشر مىكنند ولى بدان آلوده نمىشوند ]
گر بگيرم بر كنم دندان مار * تاش از سر كوفتن نبود ضرار
ز آن كه آن دندان عدوى جان اوست * من عدو را مىكنم زين علم دوست
از طمع هرگز نخوانم من فسون * اين طمع را كردهام من سر نگون
حاش لله طمع من از خلق نيست * از قناعت در دل من عالمى است
[ پرهيز از ديدگاه نادرست به زبان تمثيل ]
بر سر امرودبن بينى چنان * ز آن فرود آ تا نماند آن گمان
چون كه بر گردى و سر گشته شوى * خانه را گردنده بينى و آن توى