گونهاى كه تنها به حق مىپردازند و ذوات خود را فراموش مىكنند . ] پس نورى [ از انوار وجه خود ] را بر ايشان بتاباند كه آنان را از درك اينكه در چه هستند [ و چه چيز آنان را فراگرفته و حيران ساخته است ] غافل سازد ؛ [ و اينان كسانى هستند كه دربارهء آنها گفتهاند « نمىدانند كه خداوند آدم را خلق كرده است . » ] و آنان را چنان متحير و شوريدهحال كند كه نتوانند آنچه را به خاطر آن چنين گشتهاند ، شهود كنند . و خداوند به حال ايشان بخل مىورزد بر اينكه بدانند معرفت [ حال خود را و ] آنچه را بدان اختصاص يافتهاند . پس ايشان از خودشان پوشيده و مخفى گشتهاند ، با وجود شواهد [ و دلايلى ] كه بر صحت و درستى مقام ايشان گواهى مىدهد . [ اين شواهد عبارتند ] از قصد صادق و راستينى [ به سوى حقتعالى ] كه امرى غايب [ از ايشان ] آن را برمىانگيزد ؛ و محبت راستينى كه [ مبدأ ظهور آن و منشأ ] علم آن برايشان مخفى است ؛ و وجد غريبى [ - نادر الوقوع ] كه برافروزندهء آن بر ايشان ناپيداست .
و اين از رقيقترين [ و لطيفترين ] مقامات اهل ولايت است . [ زيرا در غايت خفا و بطون است ، و حتى از صاحب خودش مخفى و پوشيده است . و ولايت از « اسم باطن » است . و ازاينرو گفتهاند : « ولايت باطن نبوت است . » ]
باب ششم : نفس
قال اللّه عزّ و جلّ :
« فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ . »
يسمّى « 1 » النفس نفسا لتروّح المتنفّس به . و هو على ثلاث درجات ؛ و هى تشابه درجات الوقت .
خداوند عزّ و جلّ مىفرمايد : « چون به هوش آمد ، گفت : خداوندا تو منزهى . » « 2 » [ استشهاد به افاقه و به هوش آمدن براى نفس به خاطر آن است كه نفس آرامشى است براى كسى كه تنفس مىكند ، و به همين ترتيب به هوش آمدن نيز آرامشى
هامش
( 1 ) - ك : سمّى .
( 2 ) - 7 / 143 .