نرفت از جهان سعد زنگى به درد * كه چون تو خلف نامبردار كرد
عجب نيست اين فرع از اصل « 1 » پاك * كه جانش بر او جست و جسمش به خاك
خدايا بر آن تربت نامدار * بفضلت كه باران رحمت ببار
175 گر از سعد زنگى مثل ماند ياد * فلك ياور سعد بو بكر باد « 2 »
مدح سعد بن ابى بكر بن سعد
جوان جوانبخت روشنضمير * بدولت جوان و بتدبير پير
بدانش بزرگ و بهمت بلند * ببازو دلير و بدل هوشمند
زهى دولت مادر روزگار * كه رودى چنين پرورد در كنار
بدست كرم آب دريا ببرد * برفعت محلّ ثريا ببرد
180 زهى چشم دولت به روى تو باز * سر شهرياران گردنفراز
صدف را كه بينى ز دردانه پر * نه آنقدر دارد كه يكدانه در
تو آن درّ مكنون يكدانهاى * كه پيرايهء سلطنت خانهاى
نگهدار يا ربّ به چشم « 3 » خودش * بپرهيز از آسيب چشم بدش
خدايا در آفاق نامى كنش * بتوفيق طاعت گرامى كنش
185 مقيمش در انصاف و تقوى بدار * مرادش به دنيا و عقبى برآر
غم از دشمن ناپسندش « 4 » مباد * وز انديشه بر دل « 5 » گزندش « 6 » مباد
بهشتى درخت آورد چون تو بار * پسر نامجوى و پدر نامدار
از آن خاندان خير بيگانه دان * كه باشند بدخواه اين خاندان
زهى دين و دانش ، زهى عدل و داد * زهى ملك و دولت كه پاينده باد
190 نگنجند كرمهاى حق در قياس * چه خدمت گزارد زبان سپاس
خدايا تو اين شاه درويشدوست * كه آسايش خلق در ظلّ اوست
بسى بر سر خلق پايندهدار * بتوفيق طاعت دلش زندهدار
برومند دارش درخت اميد * سرش سبز و رويش برحمت سفيد
هامش
( 1 ) . اصل از آن فرع .
( 2 ) . در بعضى از نسخ اين بيت نيز هست :اتابك محمد شه نيكبخت * خداوند تاج و خداوند تخت( 3 ) . در نسخههاى قديم « به چشم » نوشته شده اگر چه معنى آن آشكار نيست نسخههاى تازهتر « بلطف » و « بفضل » نوشتهاند .
( 4 ) . ناپسندت .
( 5 ) . ز دوران گيتى .
( 6 ) . گزندت .