45 بشر ماوراى جلالش نيافت * بصر منتهاى جمالش نيافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم * نه در ذيل وصفش رسد دست فهم
درين ورطه كشتى فروشد هزار * كه پيدا نشد تختهاى بر كنار
چه شبها نشستم درين سير گم * كه دهشت گرفت آستينم كه قم
محيطست علم ملك بر بسيط * قياس تو بر وى نگردد محيط
50 نه ادراك در كنه ذاتش رسيد * نه فكرت بغور صفاتش رسيد
توان در بلاغت بسحبان رسيد * نه فكرت بغور صفاتش رسيد
توان در بلاغت بسحبان رسيد * نه در كنه بيچون سبحان رسيد
كه خاصان درين ره فرس راندهاند * بلا احصى از تك فرو ماندهاند
نه هر جاى مركب توان تاختن * كه جاها سپر بايد انداختن
وگر سالكى محرم راز گشت * ببندند بر وى در بازگشت
55 كسى را درين بزم ساغر دهند * كه داروى بيهوشيش در دهند
يكى باز « 1 » را ديده بر دوختست * يكى ديدها باز و پر سوختست
كسى ره سوى گنج قارون نبرد * وگر برد ، ره باز بيرون نبرد
بمردم درين موج درياى خون * كزو كس نبردست « 2 » كشتى برون
اگر طالبى كاين زمين طى كنى * نخست اسب بازآمدن پى كنى « 3 »
60 تأمّل در آيينهء دل كنى * صفايى بتدريج حاصل كنى
مگر بويى از عشق مستت كند * طلبكار عهد الستت كند
بپاى طلب ره بدانجا برى * وز آنجا ببال محبت پرى
بدرّد يقين پردهاى خيال * نماند سراپرده الّا جلال
دگر مركب عقل « 4 » را پويه نيست * عنانش بگيرد تحير كه بيست « 5 »
65 درين بحر جز مرد راعى نرفت * گم آن شد كه دنبال داغى نرفت
كسانى كزين راه برگشتهاند * برفتند بسيار و سرگشتهاند
خلاف پيمبر كسى ره گزيد * كه هرگز به منزل نخواهد رسيد
مپندار سعدى كه راه صفا * توان رفت جز بر پى مصطفى
ستايش پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله
كريم السّجايا جميل الشيم * نبىّ البرايا شفيع الامم
هامش
( 1 ) . راز .
( 2 ) . نياورد .
( 3 ) . اين بيت در بيشتر نسخهها نيست .
( 4 ) . وهم .
( 5 ) . ايست .