باب هشتم در شكر بر عافيت
نفس مىنيارم زد از شكر دوست * كه شكرى ندانم كه درخورد اوست
عطائيست هر موى ازو بر تنم * چگونه بهر موى شكرى كنم ؟
3390 ستايش خداوند بخشنده را * كه موجود كرد از عدم بنده را
كرا قوت وصف احسان اوست ؟ * كه اوصاف مستغرق شان اوست
بديعى كه شخص آفريند ز گل * روان و خرد بخشد و هوش و دل
ز پشت پدر تا بپايان شيب * نگر تا چه تشريف دادت ز غيب
چو پاك آفريدت بهش باش و پاك * كه ننگست « 1 » ناپاك رفتن به خاك
3395 پياپى بيفشان از آيينه گرد * كه مصقل نگيرد « 2 » چو زنگار خورد
نه در ابتدا بودى آب منى * اگر مردى ، از سر بدر كن منى
چو روزى بسعى آورى سوى خويش * مكن تكيه بر زور « 3 » بازوى خويش
چرا حق نمىبينى اى خودپرست * كه بازو بگردش درآورد و دست
چو آيد بكوشيدنت خير پيش * بتوفيق حق دان نه از سعى خويش
3400 بسرپنجگى كس نبردست گوى * سپاس خداوند توفيق گوى
تو قائم به خود نيستى يك قدم * ز غيبت مدد ميرسد دمبدم
نه طفل دهان « 4 » بسته بودى ز لاف * همى روزى آمد بجوفش « 5 » ز ناف
چو نافش « 6 » بريدند و روزى گسست * بپستان مادر درآويخت دست
غريبى كه رنج آردش دهر پيش * بدارو دهند آبش از شهر خويش
هامش
( 1 ) . عيب است .
( 2 ) . صيقل نگردد .
( 3 ) . زور و .
( 4 ) . زبان .
( 5 ) . بشخصت . بجوفت .
( 6 ) . نافت .