يكى را بگفتم ز صاحبدلان * كه دندان پيشين ندارد فلان
برآمد ز سوداى من سرخروى * كزين جنس بيهوده ديگر مگوى
تو در وى همان عيب ديدى كه هست * ز چندان هنر چشم عقلت ببست « 1 »
يقين بشنو از من كه روز يقين * نبينند بد ، مردم نيكبين
3365 يكى را كه فضلست و فرهنگ « 2 » و راى * گرش پاى عصمت بلغزد ز جاى
بيك خرده مپسند بر وى جفا * بزرگان چه گفتند ؟ خذ ما صفا
بود خار و گل باهم اى هوشمند * چه در بند خارى ؟ تو گل دستهبند
كرا زشتخويى بود در سرشت * نبيند ز طاوس جز پاى زشت
صفايى بدست آور اى خيرهروى * كه ننمايد آيينهء تيره ، روى
3370 طريقى طلب كز عقوبت رهى * نه حرفى كه انگشت بر وى نهى
منه عيب خلق اى فرومايه پيش * كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش
چرا دامنآلوده را حد زنم * چو در خود شناسم كه تردامنم ؟
نشايد كه بر كس درشتى كنى * چو خود را بتأويل پشتى كنى
چو بد ناپسند آيدت خود مكن * پس آنگه بهمسايه گو بد مكن
3375 من ار حق شناسم وگر خودنماى * برون با تو دارم درون با خداى
چو ظاهر بعفت بياراستم * تصرف مكن در كژ و راستم « 3 »
اگر سيرتم خوب وگر منكرست * خدايم بسرّ از تو داناترست
تو خاموش ، اگر من بهم يا بدم * كه حمال سود و زيان خودم
كسى را بكردار بد كن عذاب * كه چشم از تو دارد بنيكى ثواب « 4 »
3380 نكوكارى از مردم نيكراى * يكى را به ده مىنويسد خداى
تو نيز اى عجب « 5 » هر كرا يك هنر * ببينى ، ز ده عيبش اندر گذر
نه يك عيب او را بر انگشت پيچ * جهانى فضيلت برآور به هيچ
چو دشمن « 6 » كه در شعر سعدى نگاه * بنفرت كند ز اندرون « 7 » تباه
ندارد به صد نكتهء نغز گوش * چو زحفى ببيند برآرد خروش
3385 جز اين علتش نيست كان بدپسند * حسد ديدهء نيك بينش بكند
هامش
( 1 ) . چشم عيبت نبست .
( 2 ) . علمست و تدبير .
( 3 ) . كم و كاستم .
( 4 ) :نه چشم از تو دارم بنيكى ثواب * كه بينم بجرم از تو چندين عذاب ؟( 5 ) . اى پسر .
( 6 ) . موذى .
( 7 ) . و اندرون .