* * *
ندانى كه باباى كوهى چه گفت * به مردى كه ناموس را شب نخفت
برو جان بابا در اخلاص پيچ * كه نتوانى از خلق رستن به هيچ « 1 »
2720 كسانى كه فعلت پسنديدهاند * هنوز از تو نقش برون ديدهاند
چقدر آورد بندهء حورديس * كه زير قبا دارد اندام پيس
نشايد بدستان شدن در بهشت * كه بازت رود چادر از روى زشت
حكايت
شنيدم كه نابالغى روزه داشت * به صد محنت آورد روزى بچاشت
به كتّابش آن روز سائق نبرد * بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
2725 پدر ديده بوسيد و مادر سرش * فشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وى گذر كرد يك نيمهروز * فتاد اندرو ز آتش معدهسوز
بدل گفت اگر لقمه چندى خورم * چه داند پدر غيب يا مادرم ؟
چو روى پسر در پدر بود و قوم * نهان خورد و پيدا بسر برد صوم
كه داند چو در بند حق « 2 » نيستى * اگر بىوضو در نماز ايستى ؟
2730 پس اين پير از آن طفل نادانترست * كه از بهر مردم بطاعت درست
كليد در دوزخست آن نماز * كه در چشم مردم گزارى دراز
اگر جز به حق ميرود جادهات * در آتش فشانند سجادهات
حكايت
سيهكارى « 3 » از نردبانى فتاد * شنيدم كه هم در نفس جان بداد
پسر چند روزى گرستن گرفت * دگر با حريفان نشستن گرفت
2735 بخواب اندرش ديد و پرسيد حال * كه چون رستى از حشر و نشر و سؤال ؟
بگفت اى پسر قصه بر من مخوان * بدوزخ درافتادم از نردبان
هامش
( 1 ) . بربست هيچ .
( 2 ) . خود .
( 3 ) . رباخوارى .