نيايد نكوكارى از بدرگان * محالست دوزندگى از سگان « 1 »
همه فيلسوفان يونان و روم * ندانند كرد انگبين از زقوم
2680 ز وحشى نيايد كه مردم شود * بسعى اندر و تربيت گم شود
توان پاك كردن ز زنگ آينه * و ليكن نيايد ز سنگ آينه
بكوشش نرويد گل از شاخ بيد * نه زنگى بگرمابه گردد سپيد
چه رد مىنگردد خدنگ قضا * سپر نيست مر بنده را جز رضا
حكايت
چنين گفت پيش زغن كركسى * كه نبود ز من دوربينتر كسى
2685 زغن گفت ازين در نشايد گذشت * بيا تا چه بينى بر اطراف دشت ؟
شنيدم كه مقدار يكروزه راه * بكرد از بلندى بپستى نگاه
چنين گفت ديدم « 2 » گرت باورست * كه يكدانه گندم بهامون بر « 3 » ست
زغن را نماند از تعجب شكيب * ز بالا نهادند سر در نشيب
چو كركس بر دانه آمد فراز * گره شد برو پاىبندى « 4 » دراز
2690 ندانست از آن دانهء خوردنش * كه دهر افكند دام در گردنش
نه آبستن در بود هر صدف * نه هربار شاطر زند بر هدف
زغن گفت از آن دانه ديدن چه سود ؟ * چو بينايى دام خصمت نبود
شنيدم كه ميگفت « 5 » گردن ببند * نباشد حذر با قدر سودمند
اجل چون بخونش برآورد دست * قضا چشم باريكبينش ببست
2695 در آبى كه پيدا نگردد كنار * غرور شناور نيايد به كار
حكايت
چه خوش گفت شاگرد منسوجباف * چو عنقا برآورد و پيل و زراف
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخهها اين بيت نيست .
( 2 ) . كركس .
( 3 ) . در .
( 4 ) . به پايش بپيچيد قيدى .
( 5 ) . ميگفت و .