2660 بسا چاره دانا به سختى بمرد * كه بيچاره گوى سلامت ببرد « 1 »
حكايت
فرو كوفت پيرى پسر را به چوب * بگفت اى پدر بيگناهم مكوب
توان بر تو از جور مردم « 2 » گريست * ولى چون تو جورم كنى چاره چيست ؟
بداور خروش اى « 3 » خداوند هوش * نه از دست داور برآور خروش
حكايت
بلنداخترى « 4 » نام او بختيار * قوى دستگه بود و سرمايهدار
2665 بكوى گدايان درش ، خانه بود * زرش همچو گندم بپيمانه بود
هم او را در آن بقعه زر بود و مال * دگر تنگدستان برگشته حال
چو درويش بيند توانگر بناز * دلش بيش سوزد بداغ نياز
زنى جنگ پيوست با شوى خويش * شبانگه چو رفتش تهيدست پيش
كه كس چون تو بدبخت و درويش « 5 » نيست * چو زنبور سرسخت بجز « 6 » نيش نيست
2670 بياموز مردى ز همسايگان * كه آخر نيم قحبهء رايگان
كسان را زر و سيم و ملكست و رخت * چرا همچو ايشان نهاى نيكبخت ؟
برآورد صافى دل صوفپوش * چو طبل از تهيگاه حالى « 7 » خروش
كه من دست قدرت ندارم به هيچ * بسر پنجه دست قضا بر مپيچ
نكردند در دست من اختيار * كه مر « 8 » خويشتن را كنم بختيار
2675 يكى پير درويش در خاك كيش * چه خوش گفت با همسر زشت خويش « 9 »
چو دست قضا زشترويت سرشت * مينداى گلگونه بر روى زشت
كه حاصل كند نيكبختى به زور ؟ * بسرمه كه بينا كند چشم كور ؟
هامش
( 1 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست .
( 2 ) . هركس .
( 3 ) . خروشد .
( 4 ) . يكى در عجم .
( 5 ) . بدبخت درويش .
( 6 ) . جز اين .
( 7 ) . خالى .
( 8 ) . من .
( 9 ) . در بعضى نسخهها اين بيت نيست .