تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنوز الحكمة ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
« آورده‌اند كه سلطان يمين الدوله محمود - رحمه اللّه - روزى رسولى فرستاد به ماوراءالنّهر به نزديك بغرا خان كه در نامه‌اى كه تحرير افتاده بود تقرير كرده . . . همىخواهيم كه ائمّهء ولايت ماوراءالنّهر ، و علماى زمين مشرق ، و افاضل حضرت خاقان از ضروريّات اين قدر خبر دهند كه : نبوّت چيست ؟ ولايت چيست ؟ دين چيست ؟ اسلام چيست ؟ احسان چيست ؟ تقوى چيست ؟ امر معروف چيست ؟ نهى منكر چيست ؟ صراط چيست ؟ ميزان چيست ؟ رحم چيست ؟ شفقت چيست ؟ عدل چيست ؟ فضل چيست ؟ چون اين نامه به حضرت بغرا خان رسيد ، و بر مضمون و مكنون او وقوف يافت ائمّهء ماوراءالنّهر را از ديار و بلاد بازخواند ، و در اين معنى با ايشان مشورت كرد ، و چند كس از كبار و عظام ائمّهء ماوراءالنّهر قبول كردند كه هريك در اين باب كتابى كنند ، و در اثناء سخن و متن كتاب جواب آن كلمات درج كنند ، و بر اين چهار ماه زمان خواستند . . . تا محمد بن عبده الكاتب كه دبير بغرا خان بود و در علم تعمّقى و در فضل تنوّقى داشت ، و در نظم و نثر تبحّرى ، و از فضلا و بلغاى اسلام يكى او بود ، گفت : من اين سؤالات را در دو كلمه جواب كنم ، چنان‌كه افاضل اسلام ، و اماثل مشرق چون ببينند ، در محلّ رضا و مقرّ پسند افتد . پس قلم برگرفت ، و در پايان مسائل بر طبق فتوى بنوشت كه قال رسول اللّه ( ص ) : التعظيم لامر اللّه ، و الشفقة على خلق اللّه . همهء ائمّهء ماوراءالنّهر انگشت به دندان گرفتند ، و شگفتىها نمودند و گفتند : اينست جوابى كامل ، و اينست لفظى شامل ! » - « چهار مقاله » نظامى عروضى سمرقندى ، صفحه‌هاى : 40 و 41 و 538 . فريد الدين ابو حامد محمد عطّار نيشابورى ، در ترجمهء احوال پير بسطام ، بايزيد آورده است كه : « نقل است كه چون از مكّه مىآمد به همدان رسيد . تخم معصفر خريده بود اندكى از او به سر آمد ، بر خرقه بست . چون به بسطام رسيد يادش آمد خرقه بگشاد . مورچه‌اى ازآنجا به درآمد . گفت ايشان را از جايگاه خويش آواره كردم . برخاست و ايشان را به همدان برد ، آنجا كه خانه ايشان بود بنهاد . تا كسى در : التّعظيم لامر اللّه به غايت نبود ، در : الشفقة على خلق اللّه تا بدين حدّ نبود . » - « تذكرة الاولياء » - ذكر بايزيد بسطامى ، ج 1 ، ص 132 . احتمال مىرود كه در نظم حكايتى از « بوستان » شيخ اجل ، بدين رفتار صوفيانه عنايت داشته ، اگر چند آن را منسوب به « شبلى » دانسته است :
يكى سيرت نيك مردان شنو * اگر نيك بختى و مردانه رو كه شبلى ز حانوت گندم‌فروش * به ده برد انبان گندم به دوش نگه كرد مورى در آن غلّه ديد * كه سرگشته هر گوشه‌اى مىدويد