نباشد كه آن قفل مشيّت او بجنباند ، مگر كسى كه كليد آن به دو دهد ، و محرم خزاين او باشد .
و اين ندا به عالم دارد كه : مفتاح الخزائن بيده . و قومى از دوستان و خاصگان خود را امر كرد كه : هركه مىخواهد تا من كليد جملهء خزاين خود به دو دهم ، گو : محرمدار من باش ! تا من او را بر جمله خزاين خود امين كنم ، و بر همه پادشاهان جهان پادشاه گردانم ، و جمله خزاين غيب او را عيان كنم . بدان ماندى كه كسى گفتى : الهى ! خزاين غيب چيست ، و كدام است ؟
گفت : قلوب أحبّائى دار ملكى و خزينهء من در دار الملك من باشد . و هركه بدين حديث ايمان دارد - كه هرچه هست ، و ما در ازل حكم آن بكردهايم ، و هرچه تا ابد مىباشد حكم كردهء ماست ، چنانكه او را در آن هيچ شك نباشد ، و شبهت نباشد - او از محرمان دار الملك ماست .
و هركه خود « 1 » در دلى از دلهاى دوستان ما جاى گيرد ، ما كليد خزاين خود به دو داديم ، و او را در مملكت خويش تصرّف داديم ، كه هرچه او خواهد چنان باشد و ما چنان كنيم ؛ و حق تعالى مىگويد :
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ . . .
اكنون از اين همه آيات و اخبار و سخن كه گفته آمد ، در يكى از اين نظر بايد كرد ، تا معلوم شود كه چه مىشنود ؛ بايد دانست كه ازل سر كوى است ، و ابد آخر كوى ، و دنيا و امر و نهى و جملهء بندگى در ميان اين است ، و هرچه مخلوقات است جمله بر سر اين كوى است ، عقبى و بهشت و دوزخ در پايان اين كوى است .
و استاد كار بر سر كوى كارگاهى بر ساخته همچون كارگاه ديبابافان ، و آن همه نقشها و رنگها در وى تعبيه كرده ، و چندان صورتهاى هرگونه ، و درختان گوناگون ، و چه از هر مرغ و ماهى و از هر نوع صورتها بدان رشته بست ، و كارگران را در آن كارگاه فرا كار كرد ، و امر و نهى كرد : اين رنگها را در اين جامهها بافيد ! و نيكو بافيد ! و راست بافيد ! و ايشان را استطاعت آن داد كه آن فرمان را بهجاى آرند . و اين جمله اسبابها و صورتگرىها در آن تعبيه كرده كه هيچكس از خاص و عام سررشتهء آن نياود .
و آنچه ايشان مىكنند از آن برخى منهىاند ، و آن نقش نه چنان مىآيد كه ايشان مىخواهند ، و ايشان را فرمودند ! و ايشان از سر آن نادانى كه سرّ آن ندانستند با استادكار به جنگ و جدل برآمدند ، كه نقش نه بر مراد ما مىآيد ! هرچه استادكار مىگويد : « 2 » شما را بازين چهكار « 2 » ؟ نقش چنان مىبايد كه ما حكم و قضا كردهايم ، و بر رشتهء مشيّت آراستهايم ؛
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ
. هرچند استاد مىگويد : شما را با سرّ ما چهكار ؟ نقش همه آن
هامش
( 1 ) - ت : خود را .
( 2 ) - ج : شما را با اين كار چهكار .