محمّديان بودهاند . عيسى را صلوات اللّه عليه آن همه مرتبت و اعزاز از آن بود كه مبشّر و دبدبهزن محمّد مصطفى ( ص ) بود . ترسايان و جهودان گفتند او را آنچه گفتند ؛ او جواب اين گفت كه : مرا چنين مگوييد ! كه مبشّرىام از مبشّران محمّد مصطفى ( ص ) .
قوله تعالى :
وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ . . .
چون اين آواز از وى به صحرا آمد ، جهودان و ترسايان قصد كشتن او كردند خداى عزّ و جلّ گفت : عيسى را به آسمان آرند ، كه او دعوى چاكرى و مبشّرى حبيب ما محمّد مصطفى ( ص ) را كرد . در ضمن اين چه تعبيه است ؟ ! امّا چون از آسمان بازآيد قومى بدانند ، و چون خلق را با شريعت محمّد ( ص ) دعوت كند اغلب خلق بدانند كه سرور و سالار همه محمّد مصطفى است ( ص ) ، و شريعت شريعت اوست ، آنگه قدر محمّد و شريعت او به جمله خلقان كه زنده باشند بنمايد ، و جمله ترسايان روم و ترك و سقلاب و جمله جهودان بدانند كه مقصود از اين همه خلق عالم و عالميان محمّد و امّت او بودند ( ص ) ؛ و اللّه اعلم ، و باللّه التوفيق .
فصل آخر : اكنون به اوّل اين شويم ، تا علم سرّ كه بر اصل باشد ، تا آن از كجا مىخيزد ، كه آن را علم سرّ توان گفت ؟ برادران ما بدانيد ! كه ما را در اين كتاب هيچ مقصودى نيست ، الّا اينكه تا شما حقيقت علم سرّ بدانيد ، و در دام هر صيادى نيفتيد ، و با هر نااهلى نشست و خاست نكنيد ! بدان كه كسى كتابى از علم سرّ از ديگرى فراگيرد ، و نرم كند ، و مايهء علم نداند ، آن علمى باشد همچون علمهاى ديگر كه بياموزد . علم سرّ آن باشد كه از پيش گفته آمد كه :
دل خود را به مجاهدت چنان روشن كند كه در هرچه نگرد آن چيز باطن خود را بر او چنان آشكارا كند ، كه او اگر خواهد كه آن چيز كه در وى تعبيه است به وى ننمايد نتواند كرد ، و او را محرم خود شناسد ، و شايستهء اسرار ربوبيّت داند . و اين كس باطن هر چيزى چنانكه هست بيند ، آنگه از علم سرّ خبر دارد و چيزى بدانسته است . اگر اين كس خواهد كه كسى را از آن بهره دهد ، تواند داد و به غايت مفيد باشد . مثل علم سرّ چون مثل كيميا باشد : اندك مايهاى از آن بر بسيارى آهن و روى و مس و سرب و ارزيز افگنى همه زر خالص گرداند .
حكايتگوى علم سرّ نه خداوند علم سرّ باشد ! همچنانكه حكايت گويندهء هزار دينار نه خداوند هزار دينار باشد ! مثل كسى كه علم سرّ گويد و سرمايه آن ندارد ، چون مثل كسى باشد كه شعر كسان ( بر ) خواند ؛ نه ذوق شعر دارد « 1 » ، نه عروض داند ، نه حكمت حكما داند ، و دعوى
هامش
( 1 ) - نسخهها : داند .