نيست به دعا از خدا نخواهى و بدانچه تو را داده است راضى باشى و بر معصيت و بر فسق انكار نكنى ، كه آن نيز قضاى خداى - تعالى - است و از شهرى كه در وى معصيت غالب بود ، يا و با يا بلا ، نگريزى ، كه اين گريختن بود از قضاى خداى - تعالى - و اين همه خطاست . امّا دعا رسول ( ص ) كرده است و گفته كه الدّعاء مخ العبادة ، دعا مغز عبادت است . و به حقيقت دعا آن است كه در دل رقّت و شكستگى و تضرّع و عجز و تواضع و التجاء با حق - تعالى - پديد آيد ، و اين همه صفات محمود است . چنان كه خوردن آب تا [ 1 ] تشنگى ببرد و خوردن نان تا گرسنگى ببرد و پوشيدن جامه تا سرما دفع كند خلاف رضا نباشد ، كردن دعا تا بلا بشود [ 2 ] هم اين باشد . بلكه هر چه آن را سببى ساخته است و بدان فرموده ، مخالفت آن فرمان خلاف رضا بود به حكم وى . و امّا رضا دادن به معصيت چگونه روا بود ؟ و از آن نهى آمده است ، و گفته هر كه بدان رضا دهد در آن شريك است ، و گفته است اگر بنده را به مشرق بكشند و كسى در مغرب بدان رضا دهد شريك است در آن .
پس هر چند كه معصيت قضاى خداى - تعالى - است و ليكن وى را دو روى است : يكى با بنده دارد ، كه آن به اختيار وى [ 3 ] است و نشان آن است كه ممقوت [ 4 ] حق است ، و ديگر روى با حق - تعالى - دارد ، بدانكه قضا و تقدير وى است . پس بدان وجه كه قضا كرده است كه عالم از معصيت و كفر خالى نباشد بدين رضا بايد داد ، امّا بدان وجه كه اختيار بنده است و صفت و نشان آن است كه خداى وى را دشمن دارد ، بدين رضا نبايد داد ، و اين متناقض نبود . كه اگر كسى را دشمنى بميرد كه دشمن دشمن وى باشد هم اندوهگين شود و هم شاد ، و ليكن شاد به وجهى ديگر شود و اندوهگن به وجهى ديگر ، و [ 5 ] متناقض آن بود كه هر دو از يك وجه بود . و همچنين گريختن از جايى كه معصيت غالب باشد مهم است ، چنان كه گفت :
اخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظّالِمِ اهْلُها
[ 6 ] . و هميشه سلف از چنين شهرها گريختهاند كه معصيت سرايت كند ، و
هامش
[ 1 ] تا ، كه .
[ 2 ] شدن ، رفتن .
[ 3 ] بنده .
[ 4 ] ممقوت ، دشمن داشته شده .
[ 5 ] و حال آنكه .
[ 6 ] ( قرآن ، 4 - 75 ) ، بيرون آر ما را از اين شهر كه اهل آن همه كافرند .