تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠
گرسنگى فراموش كردندى . و اين از اثر جمال مخلوقى است ، اگر جمال خالق كسى را مكشوف شود چه عجب اگر از بلا خبر ندارد . مردى بود در باديه كه هر چه خداى - تعالى - حكم كردى گفتى خيرت در آن است ، سگى داشت كه پاسبان رحل [ 1 ] وى بود و خرى كه بار بر آن نهادى و خروسى كه ايشان را بيدار كردى ، گرگى بيامد شكم خر بدريد ، گفت : « خيرت . » سگ خروس را بكشت ، گفت : « خيرت . » سگ نيز به سببى هلاك شد ، گفت : « خيرت . » اهل وى اندوهگن شدند ، گفتند : « هر چه مىباشد مىگويى خيرت ، اين چه خيرت است كه دست و پاى ما اين بود كه هلاك شدند . » گفت : « باشد كه خيرت در اين باشد . » پس ديگر روز برخاستند ، هر مردم كه گرد بر گرد ايشان بود همه بكشته بودند دزدان و كالا پاك ببرده ، و دزدان ، به سبب آواز خروس و سگ و خر كه نبودند ، راه به سراى ايشان نبردند ، گفت ديديد كه خيرت خداى - تعالى - كس نداند . و عيسى ( ع ) به مردى بگذشت نابينا و ابرص [ 2 ] و مجذوم و هر دو جانب مفلوج شده ، بىدست و پاى ، مىگفت : شكر آن خداى را كه مرا عافيت داد از بلايا كه خلق بسيار بدان مبتلايند ، عيسى ( ع ) گفت : « چه مانده است از بلا كه تو را از آن عافيت داده است ؟ » گفت : « من به عافيت‌ترم از كسى كه در دل وى آن معرفت نيافريد كه در دل من . » گفت : « راست گفتى . » پس عيسى ( ع ) دست به وى فروماليد و درست و بينا و راست اندام شد و با عيسى مدّتى صحبت كرد و عبادت بسيار با وى كرد . و شبلى ( ره ) را در بيمارستان باز داشته بودند و گفتند ديوانه است . قومى نزديك او شدند ، گفت : « شما كيانيد ؟ » گفتند : « ما دوستداران تو . » سنگ در ايشان انداختن گرفت ، همه بگريختند ، گفت : « دروغ گفتيد ، كه اگر دوست من بوديد بر بلاى من صبر كرديد . »

فصل

گروهى گفته‌اند كه شرط رضا آن است كه دعا نكنى و هر چه تو را
هامش
[ 1 ] رحل ، رخت ، بار . [ 2 ] ابرص ، پيس اندام .