وجه ديگر آنكه الم دريابد ، ليكن چون داند كه رضاى دوست در آن است بدان راضى باشد . چنان كه اگر دوست وى را فرمايد كه حجامت كن يا دارويى تلخ بخور ، بدان راضى باشد ، در شرّه آنكه رضاى دوست حاصل كند . پس هر كه داند كه رضاى حق - تعالى - در آن است ، بدانچه وى كند رضا دهد ، به درويشى و بيمارى و بلا ، و صبر كند و راضى شود ، چنان كه حريص به دنيا به رنج سفر و خطر درياها و كارهاى دشوار راضى شود . و محبّان بسيار بدين درجه رسيدهاند :
زن فتح موصلى را ناخن پاى بشكست چنان كه بيفتاد ، بخنديد ، گفتند : « درد نيافتى ؟ » گفت : « شادى ثواب آگاهى درد از من ببرد . » و سهل تسترى علّتى داشت ، دارو نكردى ، گفتند : « دارو چرا نكنى ؟ » گفت : « اى دوست ندانى كه زخم دوست درد نكند ؟ » و جنيد مىگويد : « سرّى سقطى را گفتم كه محب الم بلا يابد ؟ ، گفت : نى . ، گفتم : و اگر به شمشير بزنند ؟
گفت : نى و اگر هفتاد ضربت به شمشير بزنند ، » و يكى مىگويد : « هر چه دوست من دوست دارد من دوست دارم ، و اگر همه در دوزخ خواهد شوم راضى باشم . » و دوست بشر حافى مىگويد : « يكى را در بغداد هزار چوب بزدند كه يك سخن نگفت ، گفتم : چرا بانگ نكردى ، ؟ گفت : بهر آن را كه معشوق حاضر بود ، مىنگرست ، گفتم : اگر معشوق مهين را ديدى چه كردى ؟
بانگى بزد و جان بداد . » و هم بشر حافى مىگويد : « در بدايت ارادت به عبّادان [ 1 ] مىشدم ، مردى را ديدم مجذوم و ديوانه افتاده و مورچه بر وى گرد شده و او را مىخوردند ، سر وى بر كنار گرفتم ، مرا بر وى رحمت آمد ، چون با [ 2 ] هوش آمد گفت : « اين كدام فضولى است كه خويشتن در ميان من و خداوند من مىافكند ؟ » و در قرآن معلوم است كه زنان كه در يوسف ( ع ) نگريستند از عظمت جمال وى دست خويش مىبريدند و خبر نداشتند . و در مصر قحطى عظيم بود ، چون گرسنه شدندى به ديدار يوسف شدندى [ 3 ] ،
هامش
[ 1 ] عبّادان ، آبادان .
[ 2 ] با ، به .
[ 3 ] شدن ، رفتن .