آنكه پيغمبر را دوست دارد نه از آن دارد كه وى نيز همچون او سر و روى و دست و پاى دارد ، بلكه در معنى مناسبت دارد ، كه وى نيز همچون وى حىّ و عالم و مريد و متكلّم و سميع و بصير است ، و اين صفات در وى بكمال است . و اصل اين مناسبت اينجا نيز هست و لكن تفاوت در كمال و صفات بىنهايت است . و هر تباعد و دورى كه از زيادت كمال خيزد در دوستى زيادت كند ، امّا اصل دوستى را كه بنا بر مناسبت بود منقطع نكند . و همه كس بدين قدر مناسبت مقرّند و شناسند ، اگر چه آنكه سرّ و حقيقت مناسبت است ، كه انّ اللّه خلق آدم على صورته خبر از آن است ، نشناسند .
پيدا كردن آنكه هيچ لذّت چون لذّت ديدار حق - تعالى - نيست
بدان كه اين مذهب همه مسلمانان است به زبان ، و لكن اگر از خويشتن تحقيق اين جويند كه « ديدار چيزى كه به جهت نبود [ 1 ] و شكل و لون ندارد چه لذّت دارد ؟ » اين ندانند ، و لكن به زبان اين اقرار مىدهند از بيم آنكه در شرع آمده است ، و لكن در باطن او هيچ شوق نبود ، بدانكه [ 2 ] آنچه نداند بدان مشتاق چون بود ؟ و هر چند تحقيق اين سر در چنين كتاب دشوار بود ، و لكن ما به اشارتى مختصر تعريف كنيم .
بدان كه اين بر چهار اصل است : يكى آنكه بدانى كه ديدار حق - تعالى - خوشتر است . دوم آنكه بدانى كه معرفت خداى - تعالى - از معرفت هر چه جز اوست خوشتر . سوم آنكه بدانى كه دل را در معرفت و علم راحت و خوش است بىآنكه چشم و تن را در آن نصيب بود . چهارم آنكه بدانى كه خوشى كه آن خاصّهء دل بود از هر خوشى كه آن از چشم و گوش و حواس ديگر باشد غالبتر و قوىتر . چون اين همه بدانى به ضرورت معلوم شود كه ممكن نيست كه خوشتر از ديدار حق - تعالى - چيزى بود .
هامش
[ 1 ] جهت و مكان ندارد .
[ 2 ] بدانكه ، به آن سبب كه .