من دوستترين بندگان من كسى است كه مرا نه براى بيم و طمع پرستد و لكن تا حقّ ربوبيّت گزارده بود . » و در زبور است كه « كيست ظالمتر از آنكه مرا براى بهشت و دوزخ پرستد ، اگر بهشت و دوزخ نيافريدمى مستحق طاعت نبودمى ؟ »
سبب پنجم در دوستى مناسبت است .
و آدمى را با حق - سبحانه و تعالى - نيز مناسبتى خاص هست كه
قُلِ الرّوحُ مِنْ امْرِ رَبّى
[ 1 ] اشارت بدان است ، و انّ اللّه خلق آدم على صورته اشارت بدان است ، و اينكه گفت : بندهء من تقرّب مىكند به من تا وى را دوست گيرم ، آنگاه سمع وى باشم و بصر وى باشم و زبان وى باشم ، و اينكه گفت : مرضت فلم تعدنى يا موسى ، بيمار شدم به عيادت من نيامدى ، گفت : تو خداى عالمى و از همه آفتها منزّه چگونه بيمار شوى ؟
گفت : يا موسى فلان بندهء من بيمار بود اگر وى را عيادت كردى مرا عيادت كرده بودى . و حديث مناسبت صورت آدم با حضرت الهيّت در عنوان كتاب بعضى شرح كرده آمده است ، و اين ديگر معانى در كتب شرح نتوان كرد كه افهام خلق طاقت شنيدن آن ندارد ، بلكه زيركان بسيار در اين به سر در آمدهاند : بعضى به تشبيه افتادهاند ، كه پنداشتهاند كه صورت جز صورت ظاهر نباشد ، بعضى به حلول و اتّحاد افتادهاند . و فهم آن همه دشوار بود . و مقصود آن است كه چون اسباب دوستى بدانستى ، بدانى كه هر دوستى كه جز دوستى حق - تعالى - است آن از جهل است ، و بدين سبب سليمدلى آن متكلّم بشناسى كه گفت : جز جنس خود را دوست نتوان داشت ، چون وى جنس ما نيست دوستى وى ممكن نيست . پس معنى دوستى فرمانبردارى بود ، كه اين بيچارهء ابله از دوستى جز شهوت كه زنان را بدان دوست دارند فهم نكرده است . و شك نيست كه اين شهوت مجانست خواهد ، امّا اين دوستى كه ما شرح كرديم جمال و كمال معانى خواهد نه مجانست در صورت . كه
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 17 - 85 ) ، بگوى جان از امر خداوند من است .