چيزى فرا وى دهد تا به مراد خويش رسد . پس وى از مراد خويش داد و از تو سببى ساخت تا به ثواب آخرت رسد يا به ثنا و نام نيكو يا غير آن . امّا حق - سبحانه و تعالى - به تو داد ، كه بىغرضى وى را موكّل كرد بدين اعتقاد و داعيه تا آن به تو تسليم كرد ، و اين معنى در اصل شكر بيان كردهايم .
سبب سوم آنكه كسى نيكوكار را دوست دارد ،
اگر چه با وى نيكويى نكرده باشد . چنان كه هر كه بشنود كه در مغرب مثلا پادشاهى است نيكوكار ، عادل و مشفق بر خلق و خزانهء خويش براى درويشان دارد و رضا ندهد كه هيچ كس ظلم كند در مملكت وى ، به ضرورت طبع وى را دوست دارد ، اگر چه داند كه هرگز وى را نخواهد ديد و از وى هيچ نيكويى به وى نخواهد رسيد . بدين سبب جز حق - تعالى - دوست داشتن از جهل است ، كه احسان خود جز از وى نيست ، و هر كه در عالم احسان كند به الزام وى كند .
و آنگاه به دست خلق خود از نعمت چيست و چند است ؟ احساس آن است كه همه خلايق را بيافريد و همه را هر چه بايست بداد ، تا آنچه بدان حاجت نيست و نيز نبود و لكن زينت و آراستگى وى در آن بود هم بداد . و اين بدان بداند كه در ملكوت آسمان و زمين و نبات و حيوان تأمّل كند تا عجايب بيند و احسان و انعام بىنهايت بيند .
سبب چهارم آن است كه كسى را براى جمال دوست دارد ،
يعنى براى جمال معانى . چنان كه مثلا شافعى ( رض ) يا امامى ديگر را از ائمهء مسلمانان دوست دارد و على ( رض ) دوست دارد ، و ديگرى أبو بكر و عمر ( رض ) دوست دارد ، سديگرى همه را دوست دارد ، بلكه پيغمبران را ( ص ) دوست دارد . و سبب اين جمال معانى و صفات ذات ايشان است . و حاصل آن چون نگاه كنى با سه چيز ديگر :
يكى جمال علم ، كه علم و عالم محبوب است از آنكه نيكو و شريف است . و