شام مىشد ، خبر رسيد كه آنجا طاعون عظيم است ، گروهى گفتند نرويم و گروهى گفتند از قدر حذر نكنيم ، عمر ( رض ) گفت : « از قدر خداى - تعالى - با قدر وى گريزيم . » و گفت : « اگر يكى را از شما دو وادى بود ، يكى پرگياه تر و يكى خشك ، به هر كدام كه گوسفند آنجا برد تقدير بوده باشد . » پس عبد الرّحمن عوف را طلب كرد تا او چه گويد ، گفت : « من از رسول ( ص ) شنيدم كه گفت : چون بشنويد كه جايى وباست آنجا مرويد ، و چون در شهرى و با پديد آيد و شما آنجا باشيد بيرون مىآييد و مگريزيد ، » پس عمر شكر كرد كه رأى وى موافق خبر بود . و صحابه بر اين اتّفاق كردند . اما نهى از بيرون آمدن از آن است كه تندرستان چون بيرون آيند بيماران ضايع مانند و هلاك شوند ، و آنگاه چون هوا در باطن اثر كرد بيرون آمدن سود ندارد ، و در بعض از اخبار است كه گريختن از اين همچنان گريختن از مصاف كافران است ، و اين به آن است كه دلهاى بيماران شكسته شود و كس نبود كه ايشان را طعام دهد ، بيقين همه هلاك شوند ، و خلاص اين كس كه بگريزد در شك بود .
فصل
بدان كه پنهان داشتن بيمارى شرط توكّل است ، بلكه اظهار كردن و گله كردن مكروه است الّا به عذرى ، چنان كه به طبيب گويد و يا خواهد كه ضعف خويش اظهار كند و رعونت و جلدى [ 1 ] از خويشتن بيرون كند . چنان كه على ( رض ) را پرسيدند در بيمارى كه بهتر هستى و بخير هستى ؟ گفت : نه .
در يكديگر نگريستند و تعجب كردند كه چرا گفت نه ، پس گفت : « با خداى - تعالى - دليرى نمايم و مردى ! » و اين به حال او لايق بود ، كه بدان قوّت و بزرگى ، عجز خويش مىنمايد . و از اين بود كه گفت [ 2 ] : « يا رب ، صبر روزى كن مرا . » رسول ( ص ) گفت : « از خداى عافيت خواه و بلا مخواه . » پس چون عذرى نبود اگر بيمارى اظهار كند بر سبيل شكايت حرام بود ، و اگر
هامش
[ 1 ] جلدى ، تيزى و گستاخى .
[ 2 ] على ( ع ) .