تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩
مقام بزرگترين تفكّر در ذات و صفات وى بود ، و ليكن چون خلق طاقت آن ندارند و عقول بدان نرسد ، شريعت منع كرده است و گفته كه در وى تفكّر مكنيد : فانّكم لم تقدروا قدره . و اين دشوارى نه از پوشيدگى جلال حق است بلكه از روشنى است ، كه بس روشن است و بصيرت آدمى ضعيف است طاقت آن ندارد ، بلكه در آن مدهوش و متحيّر شود . همچنان‌كه خفّاش كه به روز نپرد كه چشم وى ضعيف است ، طاقت نور آفتاب ندارد و به روز فرا نبيند . و به شب چون اندك‌مايه نور آفتاب مانده باشد فرا ببيند . و عوام خلق در اين درجه‌اند . اما صدّيقان و بزرگان را طاقت آن نظر باشد و ليكن بر دوام نه ، كه هم بىطاقت شوند ، چون مردم كه در چشمهء آفتاب توانند نگريست ، ليكن اگر مداومت كنند بيم نابينايى بود . همچنين اندر اين نظر بيم بىعقلى باشد . پس آنچه بزرگان از حقايق صفات حق - تعالى - بدانند هم رخصت نيست با خلق به گفتن ، الّا هم به لفظى كه به صفات خلق نزديك بود . چنان كه گويى عالم و مريد و متكلّم ، و وى از اين چيزى فهم كند هم از جنس صفات خويش و آن تشبيهى باشد . و ليكن اين مقدار ببايد گفت كه سخن وى نه چون سخن تو بود ، كه حرف و صوت بود و در وى پيوستگى و گسستگى بود ، و چون اين بگويى باشد كه طاقت ندارد و انكار كند . چنان كه چون با وى گويى ذات وى نه چون ذات تو بود ، كه نه جوهر بود و نه عرض بود ، و نه در جاى و نه بر جاى و نه در جهت ، و نه به عالم متّصل و نه منفصل ، و نه بيرون عالم و نه در درون عالم باشد ، كه اين نيز انكار كند و گويد اين خود ممكن نبود ، به سبب آنكه مر خويشتن را قياس كند ، و از اين هيچ عظمت فهم نكند ، كه عظمت كه ايشان ديده باشند عظمت سلطانان دانند كه بر تختى نشينند و غلامان نيز پيش وى بايستند . پس همچنين در حقّ وى تخيّلى تقدير كنند تا باشد كه گويند كه لا بد وى را نيز دست و پا و چشم و گوش و دهان و زبان باشد ، كه چون خود را اين ديده‌اند پندارند كه چون وى را اين نباشد نقصانى بود . و اگر مگس را همچنين عقلى بودى كه اين قوم را هست ، گفتى بايستى كه آفريدگار مرا پروبال باشد ، كه محال باشد كه مرا چيزى