تا در باطن وى از آن چيست و از منجيات چيست كه وى را نيست تا طلب آن كند . و اين نيز دراز است . و ليكن اصل مهلكات ده است . اگر از آن ده خلاص يابد تمام بود : بخل و كبر و عجب و ريا و حسد و تيزى خشم و شره طعام و شره سخن و دوستى مال و دوستى جاه . و منجيات ده است [ توبه ] [ 1 ] ، پشيمانى بر گناه و صبر بر بلا و رضا به قضا و شكر بر نعمت و برابر داشتن خوف و رجا و زهد در دنيا و اخلاص در طاعات و خلق نيكو با خلق و دوستى خداى - تعالى . و در اين هر يكى مجال تفكّر بسيار است و آن بر كسى گشاده بود كه علوم اين صفات - چنان كه در اين كتاب گفتهايم - بشناسد . و بايد كه بنده جريدهاى دارد خويشتن را ، اين صفات بر وى نبشته ، چون از معاملت يكى فارغ شد ، خط بر وى مىكشد و به ديگر صفت مشغول مىشود .
و باشد كه هر كسى را بعضى از اين انديشهها مهمتر بود كه بدان مبتلاتر بود .
مثلا عالم ورع ، كه از اين همه برسته باشد ، غالب آن بود كه خالى نباشد ، از آنكه به علم خويش مىنازد و نام و جاه مىجويد به اظهار آن ، و عبادت و صورت خويش در چشم خلق آراسته مىدارد و به قبول خلق شاد مىباشد ، و اگر كسى در وى طعن كند با وى حقد در دل مىگيرد و به مكافات مشغول مىشود ، و اين همه جنايت است و ليكن پوشيدهتر است و همه تخم فساد دين است . پس هر روز بايد كه در اين فكرت مىكند تا از اين چون گريزد ، و بودن و نابودن خلق نزد خويش برابر چون كند ، تا نظر وى همه به حق بود . و اندر اين مجال فكرت بسيار است . پس از اين جمله معلوم شود كه تفكّر را ، كه بنده در صفات خويش كند ، در اين دو جنس نهايت نيست ، امّا [ 2 ] تفصيل آن گفتن ممكن نبود .
ميدان دوم تفكر در خداى - تعالى - است
و تفكّر يا در ذات و صفات وى بود ، يا در افعال و مصنوعات وى ، و
هامش
[ 1 ] بر طبق ، « احياء » .
[ 2 ] اما بنابراين .