بدانست به ضرورت اين ديگر علم - كه آخرت بهتر از دنيا - از وى تولّد كند . و از اين تولّد نه آن مىخواهيم كه معتزله خواهند . و شرح اين نيز دراز است . پس حقيقت همه تفكّرها طلب علمى است كه از احضار دو علم در دل پديد آيد ، و ليكن چنان كه از دو اسب كه جفت گيرند گوسفندى تولّد نكند ، همچنين از هر دو علم كه باشد هر علم كه خواهى تولّد نكند . بلكه هر نوع را از علوم دو اصل ديگر است . تا آن دو اصل در دل حاضر نكنى ، آن فرع پديد نيايد .
پيدا كردن تفكر كه براى چه مىبايد
بدان كه آدمى را در ظلمت آفريدهاند و در جهل ، وى را به نورى حاجت است كه از آن ظلمت بيرون آيد و راه به كار خويش داند كه چه مىبايد كرد و از كدام سوى مىبايد شد : از سوى دنيا يا از سوى آخرت ، و به خود مشغول مىبايد بود يا به حق . و اين پيدا نشود الّا به نور معرفت . و اين نور معرفت از تفكّر پديد آيد . چنان كه در خبر است كه : خلق اللّه الخلق في ظلمة ثمّ رشّ عليهم من نوره . و چنان كه كسى در تاريكى عاجز باشد و راه نبرد ، سنگ بر آهن زند تا از وى نور آتش پديد آيد و چراغ فرا گيرد ، از آن چراغ حالت وى بگردد و بينا شود و راه از بيراهى بشناسد ، پس رفتن گيرد ، همچنين مثال آن دو علم كه اصل است و ميان ايشان جمع مىبايد كرد تا معرفت سيّم تولّد كند ، چون سنگ و آهن است ، و مثال تفكّر چون زدن سنگ است بر آهن ، و مثال معرفت چون نور است كه از وى پديد آيد تا از آن حالت دل بگردد ، چون حال بگردد كار و عمل بگردد ، و چون بديد مثلا كه آخرت بهتر است ، پشت بر دنيا كند و روى به آخرت آرد .
پس تفكّر براى سه چيز است : معرفتى و حالتى و عملى . و ليكن عمل تبع حالت است ، و حالت تبع معرفت ، و معرفت تبع تفكّر . پس تفكّر اصل و كليد همه خيرات است ، و فضيلت وى بدين پيدا شود .