تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
خداى - تعالى - حكم او بكند ، چنان كه خواهد . » و از اين گفته‌اند كه در اخلاص يك ساعت نجات ابد است ، و ليكن اخلاص عزيز است . و گفته‌اند كه ايمان تخم است و عمل زرع ، و آب آن اخلاص است . و در بنى اسرائيل عابدى بود ، وى را گفتند فلان جاى درختى است و قومى آن را مىپرستند و به خدايى گرفته‌اند . وى خشمگين شد و بر خاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت بكند . ابليس بر صورت پيرى در راه پيش وى آمد و گفت : كجا مىروى ؟ گفت : همىروم تا آن درخت بركنم . گفت : مرو و به عبادت مشغول شو كه آن تو را بهتر از اين . گفت : نه ، كه اين عبادت من است . گفت من بنگذارم و با وى به جنگ در آمد . عابد وى را بر زمين زد و بر سينهء وى نشست . ابليس گفت دست بدار تا يك سخن بگويم ، اگر پسنديده نيايد آنگاه آنچه خواهى مىكن . دست از وى بداشت . گفت اى عابد تو مردى درويشى و مئونت تو مردمان مىكشند ، اگر تو را چيزى باشد كه به كار برى و بر عابدان ديگر نفقه كنى تو را بهتر از آنكه اين درخت بكنى ، و ايشان ديگرى بكارند و ايشان را هيچ زيان نبود ، دست بدار تا هر روز بامداد دو دينار در زير بالش تو كنم . عابد انديشه كرد و گفت راست مىگويد ، يك دينار به صدقه بدهم و يك دينار به خرج كنم بهتر از آنكه اين درخت ببرم ، و مرا بدين نفرموده‌اند و نه من پيامبرم تا اين بر من واجب بود ، پس بر اين بازگشت . ديگر روز بامداد دو دينار ديد ، بر گرفت ، روز ديگر هم دو دينار ديد ، بر گرفت ، گفت اين نيك بيامد كه من آن درخت نيفگندم ، روز سوم هيچ چيز نديد ، خشمگين شد و تبر بر گرفت و برفت . ابليس پيش آمد و گفت تا كجا مىروى ؟ گفت تا آن درخت بر كنم . گفت دروغ مىگويى و به خداى كه هرگز نتوانى كند . در جنگ آمدند ، عابد را بيفكند ، چنان كه در دست وى چون بنجشگى بود ، گفت باز گردى و اگر نه هم اكنون سرت ببرم چون گوسفند . گفت دست بدار تا باز گردم ، و لكن راست بگو تا چرا آن نوبت من بهتر آمدم و اين نوبت تو . گفت زيرا كه آن وقت براى خداى - تعالى - خشمگين بودى ، و خداى مرا مسخّر تو كرد ، كه هر كه كارى براى خداى -