ناقصاند ، و ملايكه را به صبر حاجت نيست كه بس كاملاند و از شهوت فارغ . پس بهيمه مسخّر به شهوت است و بس ، در وى هيچ متقاضى نيست جز شهوت ، و ملايكه به عشق حضرت الهيّت مستغرقاند ، ايشان را از آن هيچ مانع نيست تا در دفع آن مانع صبر كنند .
امّا آدمى را در ابتدا به صفت بهايم آفريدهاند و شهوت غذا و جامه و زينت و لهو و لعب بر وى مسلط كردهاند ، آنگاه به وقت بلوغ نورى از انوار ملايكه در وى پيدا آيد كه در آن نور عاقبت كارها ببيند ، بلكه دو فرشته را بر وى موكّل كردهاند كه بهايم از آن محروماند : يك فرشته وى را هدايت مىكند و راه مىنمايد بدانكه از انوار وى نورى به وى سرايت مىكند كه در آن نور عاقبت كارها مىشناسد و مصلحت كارها مىبيند ، تا اندر اين نور خود را و خداى - تعالى - را بشناسد ، و بداند كه عاقبت شهوتها همه هلاك است ، اگر چه در وقت خوش است ، و بداند كه خوشى و راحت وى زود بگذرد و رنج وى دراز بماند . و اين هدايت بهيمه را نباشد . و ليكن اين هدايت كفايت نيست كه چون داند كه زيانكار است و قدرت دفع آن ندارد ، چه فايده بود ، كه بيمار داند كه بيمارى زيانكار وى [ 1 ] است ، و ليكن بر دفع آن قادر نبود .
پس ايزد سبحان آن ديگر فرشته را بر او موكل كرده است تا او را قوّت و قدرت دهد و تأييد و تسديد كند ، تا از آنچه بدانست كه زيانكار وى بود دست بدارد .
چنان كه در بايست [ 2 ] او بود كه شهوت براند ، در او بايستى ديگر پديد آيد كه شهوت را خلاف كند تا از ضرر اندر مستقبل برهد . و اين بايست مخالفت از آن لشكر ملايكه است ، و آن بايست شهوت راندن از لشكر شياطين است .
و اين بايست مخالفت شهوات را باعث دينى نام كنيم ، و بايست شهوات راندن باعث هوايى نام كنيم .
پس ميان اين دو لشكر هميشه جنگ و مخالفت است ، كه آن مىگويد بكن و اين مىگويد مكن . وى پيوسته ميان اين دو متقاضى مانده
هامش
[ 1 ] زيانكار وى ، مضر به حال وى .
[ 2 ] دربايست ، نياز .