تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
( ص ) : « روز قيامت يكى را بياورند و گويند : چه طاعت دارى ؟ گويد : جان خويش اندر راه حق - تعالى - فدا كردم تا اندر غزا مرا بكشتند ، حق - تعالى - گويد : دروغ مىگويى ، براى آن كردى تا گويند فلان مردى مردانه است ، بگويد : وى را به دوزخ بريد ، ديگرى بيارند و وى را بپرسند : چه طاعت دارى ؟ گويد : هر چه داشتم به صدقه بدادم ، حق - تعالى - گويد : دروغ مىگويى ، براى آن كردى تا گويند فلان مردى سخى است . بگيريد وى را به دوزخ بريد ، ديگرى را بيارند ، گويند : چه طاعت دارى ؟ گويد : علم و قرآن آموختم و رنج بسيار بردم و به خلق آموختم ، گويد : دروغ مىگويى ، كه بدان آموختى تا گويند فلان مردى عالم است ، بگيريد وى را به دوزخ بريد . » و رسول ( ص ) گفت : « بر امّت خويش از هيچ چيز چنان نمىترسم كه از شرك كهين . » گفتند : « آن چيست يا رسول اللّه ؟ گفت : « آن ريا » . روز قيامت حق - تعالى - گويد : « يا مرائيان [ 1 ] ، نزديك آن كسان شويد كه عبادت براى ايشان كرديد و جزاى خويش از ايشان طلب كنيد . » و گفت ( ص ) : « به حق - تعالى - پناهيد از جبّ الحزن ، يعنى غار اندوه . » گفتند : « يا رسول اللّه ، جبّ الحزن چيست ؟ » گفت : « واديى است اندر دوزخ ، ساخته براى قرآن و مرائيان . » و گفت ( ص ) : خداى - تعالى - مىگويد « هر كه عبادتى كرد و ديگرى را با من شركت داد . من از شريك و هنباز بىنيازم ، جمله بدان هنباز دادم . » و رسول ( ص ) گفت : خداى - تعالى - نپذيرد كردارى كه اندر وى يك ذرّه ريا بود . » و معاذ ( رض ) مىگريست ، و عمر ( رض ) گفت : « چرا مىگريى ؟ » گفت : « از رسول ( ص ) شنيدم كه گفت : اندك ريا شرك است . »
هامش
[ 1 ] مرائى ، رياكار .