نهادند و بپختند و بخوردند . چون از آنجا برفتند كاروانى پيش آمد ، يكى در ميان ايشان خداوند اشتر را بانگ همىكرد و نام وى همىبرد . چون نزد وى شد ، گفت : « هيچ نجيب خريدهاى از فلان مرده ؟ » گفت : « خريدم و لكن در خواب خريدم . » و قصّه بگفت . آن مرد گفت : « نجيب اين است . بگير ، كه من دوش پدر اندر خواب ديدم كه گفت : اگر تو پسر منى اين نجيب به فلان كس ده . » و بو سعيد خرگوشى روايت كند كه « در مصر مردى بود كه درويشان را پايمردى كردى و ايشان را چيزى فراهم آوردى . يكى را فرزندى آمد و هيچ چيز نداشت ، گفت [ 1 ] : نزديك وى [ 2 ] برفتم . بيامد و از بهر من از هر كسى سؤال كرد ، هيچ فتوحى نبود . پس مرا بر سر گورى برد و بنشست و گفت [ 3 ] : خداى - تعالى - بر تو رحمت كناد ! كه اندوه درويشان همىبردى و هر چه بايستى همىدادى ، امروز براى كودك اين درويش بسيار جهد كردم و هيچ فتوحى نبود .
پس برخاست و دينارى داشت به دو نيم كرد و نيمى به من داد ، گفت : اين به اوام دادم تو را تا چيزى پديد آيد ، و اين مرد را محتسب گفتندى . گفت [ 4 ] : آن نيم دينار فراستدم و كار كودك بساختم [ 5 ] ، محتسب آن شب مرده را به خواب ديد كه گفت : هر چه تو گفتى شنيدم ، لكن امروز ما را در جواب دستورى نيست . اكنون به خانهء من شو و كودكان مرا بگوى كه تا آنجا كه آتشدان است بكنند ، و پانصد دينار زر آنجاست ، بدين مرد كه كودكش آمده است دهند . محتسب دگر روز برفت و چنين بكردند ، پانصد دينار بيافت و فرزندان وى را گفت كه خواب مرا حكمى نيست ، و اين زر ملك شماست برگيريد .
گفتند به وى : پدر مردهء ما سخاوت مىكند ما بخيلى كنيم زنده . همه نزديك آن مرد بر ، چنان كه وى گفته است ، محتسب آن مال برگرفت و نزديك آن مرد آورد . يك دينار برگرفت [ 6 ] و به دونيم كرد ، يك نيمه از جهت اوام به محتسب داد و گفت : اين ديگر به درويشان ده كه مرا حاجت بيش از اين
هامش
[ 1 ] آنكه وى را فرزندى آمده بود .
[ 2 ] نزديك آن مرد .
[ 3 ] خطاب به خفتهء در گور .
[ 4 ] آنكه وى را فرزندى آمده بود .
[ 5 ] سازمان دادم ، تدارك ديدم .
[ 6 ] آن مرد .