تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
عجايب صنع حق - تعالى ، و در ملكوت آسمان و زمين ، و شناختن اسرار ايزد - تعالى - در دنيا و آخرت ، بلكه بزرگترين آن است كه همگى خود نيز به ذكر حق - تعالى - دهد تا از هر چه بجز وى است بىخبر شود و از خود نيز بىخبر ماند و بجز خداى - تعالى - هيچ چيز نماند ، و اين جز به خلوت كردن و عزلت گرفتن راست نيايد ، كه هر كه جز حق - تعالى - است همه شاغل است از حق - تعالى ، خاصّه كسى را كه آن قوّت ندارد كه در ميان خلق با حق بود و بىخلق بود چون انبيا ( ع ) و از اين بود كه رسول ( ص ) در ابتداى كار خويش عزلت گرفت و با كوه حرا شد و از خلق ببريد تا آنگاه كه نور نبوّت قوّت گرفت و بدان درجه رسيد كه به تن با خلق بود و به دل با حق - و گفت : « اگر كسى را به - دوستى گرفتمى بو بكر را گرفتمى ، و ليكن دوستى حقّ خود جاى هيچ دوستى ديگر باز نگذاشته است . » - و مردمان پنداشتند كه وى را با هر كسى دوستى است . و نه عجب اگر اوليا نيز بدين درجه رسند كه سهل تسترى ( ره ) مىگويد كه « سى سال است تا من با حق - تعالى - سخن مىگويم و مردمان مىپندارند كه من با خلق مىگويم . » و اين محال نيست ، كه كس باشد كه وى را عشق مخلوقى چنان بگيرد كه در ميان مردمان باشد و سخن كس نشنود و مردمان را نبيند از مشغولى . و ليكن هر كسى را بدين غرّه نبايد شد ، كه بيشتر آن باشند كه در ميان خلق از سر كار بيفتند . و يكى فرا رهبانى گفت : « نهمار [ 1 ] صبورى در تنهايى ! » گفت : « من تنها نيم ، كه همنشين حقّم : چون خواهم كه با وى راز گويم نماز كنم ، و چون خواهم كه با من راز گويد قرآن خوانم . » و يكى را پرسيدند كه « اين قوم از خلوات چه فايده برگرفته‌اند ؟ » گفت : « انس به خداى - تعالى . » و حسن بصرى را گفتند : « اينجا مردى است كه هميشه تنها پس ستونى نشسته . » گفت : « چون حاضر بود مرا خبر دهيد . » وى را خبر كردند ، به نزديك وى شد ، گفت : « هميشه تنها مىنشينى ، چرا با خلق مخالطت نكنى ؟ » گفت :
هامش
[ 1 ] نهمار ، الحق ، به درستى .