گندم به تو فروختم يا بدين كف زر يا سيم به تو فروختم » و مىبيند ، روا بود .
اما دانستن صفت بدان حاصل آيد كه ببيند : آنچه نديده باشد يا ديده - بود - از روزگارى دراز باز - و در مثل آن روزگار آن چيز متغير شده - باشد ، بيع آن باطل بود . بيع توزى [ 1 ] در پلاس و جامهء فرا نوشته [ 2 ] و گندم در خوشه باطل بود . و چون كنيزكى خرد ، بايد كه موى سر و دست و پاى و آنچه عادت نخّاس [ 3 ] باشد كه عرضه كنند ، ببيند ، و اگر بعضى نبيند ، بيع باطل بود . اما بيع گوز [ 4 ] و بادام و باقلى و انار و خايهء مرغ درست بود اگر چه به پوست پوشيده است ، كه مصلحت اين چيزها آن بود كه چنين فروشند . و بيع باقلى تر و گوز تر ، هر دو در پوست ، روا بود براى حاجت را . و بيع فقّاع [ 5 ] باطل بود كه [ 6 ] پوشيده است [ 7 ] ، و ليكن خوردن به دستوريى مباح بود .
شرط ششم آنكه هر چه خريده بود ، تا قبض نكند بيع آن درست نبود :
بايد كه اول در دست وى آيد ، آنگاه بفروشد .
ركن سوم عقد است ،
و از لفظ آن چاره نيست . بايد كه بگويد كه « اين به تو فروختم . » و او گويد : « بخريدم » يا « اين بدان به تو دادم . » و وى گويد : « استدم » يا « پذيرفتم . » يا به لفظى كه معنى بيع از آن مفهوم بود - اگر چه صريح نبود .
پس اگر لفظ در ميان نبود - بيش از دادن و ستدن - روا نباشد ، چنان كه اكنون عادت شده است . اولىتر آن است كه در محقّرات اين را بيع نهيم - براى رخصت را - كه اين غالب شده است ، و مذهب بو حنيفه ( ره ) اين است . و
هامش
[ 1 ] توزى ( منسوب به توز ، نام شهرى قديم در نزديكى كازرون ) ، پارچه و جامهء كتانى نازك .
[ 2 ] فرا نوشته ، پيچيده .
[ 3 ] نخاس ، بردهفروش .
[ 4 ] گوز ( جوز ) ، گردو .
[ 5 ] فقاع ، نوشابهء جو ( مقدمة الادب ) .
[ 6 ] زيرا كه .
[ 7 ] در « ترجمهء احياء » : پس اگر براى فروختن خرد ، قياس آن است كه باطل بود ، زيرا كه در خلقت پوشيده نيست و دور نيست كه در آن مسامحت رود ، چه در بيرون آوردن آن افساد آن است ، چون انار و آنچه در خلقت پوشيده است .