تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
نهادى و گفتى : « اگر نه آنستى كه لعنت كرده است خداى - تعالى - متكلّفان را ، تكلّف كردمى . » و قومى خصومتى [ 1 ] داشتند : زكريّا ( ع ) را طلب كردند تا ميانجى كند . به خانهء وى شدند . وى را نديدند ، زنى نيكو را ديدند ، عجب داشتند كه وى پيغامبر است و با چنان زن تنعّم كند . و چون وى را طلب كردند - جايى مزدور بود - وى را يافتند كه طعام مىخورد . و ايشان سخن همىگفتند ، و وى نگفت كه « با من نان خوريد . » چون برخاست ، پاى برهنه از آن زمين بيرون آمد . ايشان را اين هر سه كار از وى عجب آمد : پرسيدند كه « اين چيست ؟ » گفت : « آن زن با جمال براى آن دارم تا دين مرا نگاه دارد و چشم و دل من به جاى ديگر نگذارد ، و شما را نگفتم كه طعام خوريد ، كه آن مزد من بود تا كار كنم ، كه اگر كمتر خوردمى ، در كار ايشان تقصير كردمى ، و آن فريضه بود بر من ، و پاى برهنه از آن آمدم كه ميان خداوندان زمينها عداوت بود ، نخواستم تا خاك يك زمين در كفش من افتد و به ديگر زمين برده آيد . » و بدين معلوم شود كه صدق و راستى در كارها از تكلّف اولىتر .

ادب سوم آنكه بر ميزبان تحكّم نكند

چون [ 2 ] داند كه دشخوار خواهد بود بر وى ، و اگر مخيّر كند وى را ميان دو چيز آسان‌ترين اختيار كند ، كه رسول ( ص ) چنين كردى در همه كارها . كسى به نزديك سلمان شد ، پاره‌اى نان جوين و نمك پيش آورد ، گفت : « اگر سعتر بودى با اين نمك ، به بودى . » سلمان چيزى نداشت ، مطهره به - سعتر گرو كرد . چون نان بخورد [ 3 ] ، گفت : « الحمد للّه الّذى قنّعنا بما رزقنا [ 4 ] . » سلمان گفت : « اگر تو را قناعت بودى مطهرهء من به سعتر به گرو نبودى . »
هامش
[ 1 ] خصومت ، داورى ، دعوا . [ 2 ] چون ، اگر ، وقتى كه . [ 3 ] يعنى آن كس ، مهمان سلمان . [ 4 ] سپاس خدايى را كه ما را به آنچه روزى كرده قانع ساخت .
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 293 | الغزالي