تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
فراموش كند ، به اول راه تصوّف رسد . و اين حالت را صوفيان فنا گويند ، و نيستى گويند ، يعنى هر چه هست از ذكر وى [ 1 ] نيست گشت ، و او [ 2 ] نيز هم نيست گشت ، كه خود را فراموش كرد . و چنان كه خداى - تعالى - را عالمهاست كه ما را از آن هيچ خبر نيست و آن در حقّ ما نيست است ، هست ما آن است كه ما را از آن آگاهى است و از آن خبر است . چون اين عالمها كه هست خلق است كسى را فراموش شد ، نيست وى گشت ، و چون خودى خود فراموش كرد ، وى نيز در حق خود نيست گشت ، و چون با وى هيچ چيز نماند جز حق - تعالى - هست وى حق باشد و بس . چنان كه چون تو نگاه كنى آسمان و زمين و آنچه در وى است بيش نبينى ، گويى : « عالم خود بيش از اين نيست ، و همه اين است » ، اين كس نيز هيچ چيز را نبيند - جز حق را - و گويد : « همه اوست ، جز وى خود نيست » و اين جايگاه جدايى ميان وى و حق برخيزد و يگانگى حاصل آيد . و اين اول عالم توحيد و وحدانيّت باشد . يعنى چون جدايى برخيزد ، وى را از جدايى و دورى آگاهى نباشد ، كه جدايى كسى داند كه دو چيز را بداند - خود را و حق را - و اين كس در اين حال از خود بىخبر است و جز يكى نمىشناسد ، جدايى چون داند ؟ و چون بدين درجه رسيد ، صورت ملكوت بر وى كشف شدن ايستد [ 3 ] ، و ارواح ملايك و انبيا به صورتهاى نيكو وى را نمودن گيرد ، و آنچه خواصّ حضرت الهيّت است پيدا آمدن گيرد ، و احوال عظيم پديد آيد كه از آن عبارت [ 4 ] نتوان كرد . و چون با خود آيد و آگاهى كارها باديد [ 5 ] آيد ، اثر آن با وى بماند و شوق آن حالت بر وى غالب شود و دنيا و هر چه در دنياست و هر چه خلق در آن‌اند - در دل وى ناخوش شود ، و در ميان مردمان باشد به تن ، و به - دل غايب بود ، و عجب مىدارد از مردمان كه به كارهاى دنيا مشغول‌اند ، و به -
هامش
[ 1 ] ذكر حق . [ 2 ] خود ذاكر . [ 3 ] آشكار شدن آغاز كند ، اندك اندك جلوه نمايد . [ 4 ] عبارت كردن ، به عبارت درآوردن . [ 5 ] باديد ، پديد .