تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤

حقيقت ذكر

بدان كه ذكر را چهار درجه است : اول آنكه به زبان باشد و دل از آن غافل . و اثر اين ضعيف بود و لكن هم از اثرى خالى نباشد . چه ، زبانى را كه به خدمت مشغول بكردند فضل دارد بر زبانى كه به بيهوده مشغول باشد يا معطّل بگذاشته باشند . دوم آنكه در دل بود و لكن متمكّن نبود و قرار نگرفته باشد و چنين بود كه دل را به تكلّف بر آن بايد داشت ، تا [ 1 ] اگر آن جهد و تكلّف نبود ، دل با طبع خويش شود - از غفلت و حديث نفس . سوم آن بود كه ذكر قرار گرفته باشد در دل و متمكّن و مستولى شده ، چنان كه به تكلّف وى را به كارى ديگر بايد برد ، و اين عظيم بود . چهارم آن بود كه مستولى بر دل مذكور بود - و آن حق تعالى است - نه ذكر ، كه فرق بود ميان آنكه همگى دل او مذكور را دوست دارد و ميان آنكه ذكر را بلكه كمال آن است كه ذكر و آگاهى ذكر از دل بشود [ 2 ] ، و مذكور ماند و بس ، كه [ 3 ] ذكر تازى بود يا پارسى ، و اين هر دو از حديث نفس خالى نبود ، بلكه عين حديث بود ، و اصل آن است كه دل از حديث تازى و پارسى و هر چه هست خالى شود و همه وى گردد ، كه هيچ چيز ديگر در وى نگنجد . و اين نتيجهء محبّت مفرد بود كه آن را عشق گويند ، و عاشق گرم‌رو همگى دل به معشوق دارد . و باشد كه از دل‌مشغولى كه به وى دارد ، نام وى فراموش كند . و چون چنين مستغرق شود ، و خود را و هر چه هست - جز حق تعالى -
هامش
[ 1 ] كه در نتيجه ، به طورى كه ، چنان كه . [ 2 ] برود . [ 3 ] زيرا .