فصل عذر بىعلمى در دين پذيرفته نيست
چون معلوم شد كه بر هر كسى ، آموختن آن علم واجب است كه بر راه معاملت وى است ، بدانستى كه عامى پيوسته در خطر باشد ، كه باشد كه وى را كارى پيش آيد و به نادانى آن بكند ، نداند كه اندر آن حكمى هست [ 1 ] - و بدين معذور نباشد هرگه كه حاجت بدان غالب بود و نادر نباشد [ 2 ] .
مثلا اگر كسى در حال حيض مباشرت كند ، يا پس از حيض - پيش از سر شستن [ 3 ] - و گويد كه « اين علم ندانستم » ، معذور نباشد .
و اگر زنى پيش از صبح پاك شده باشد ، و نماز شام و خفتن نكند - كه نياموخته باشد - يا مردى زنى را در حال حيض طلاق دهد و نياموخته - باشد كه حرام است ، معذور نباشد . و با وى گويند كه « ترا گفته بوديم كه طلب علم فريضه است : اين فريضه چرا دست بداشتى تا در حرام افتادى ؟ » مگر كه واقعهاى نادر باشد كه افتادن [ 4 ] آن متوقّع نباشد ، آنگه باشد كه معذور بود .
فصل - هيچ كارى بزرگوارتر از علم نيست
چون بدانستى كه عامى به هيچ وقت از اين خطر خالى نباشد ، از اينجا معلوم شود كه هيچ كار ، كه آدمى بدان مشغول خواهد شد ، فاضلتر و گواراتر از علم نخواهد بود . و هر پيشه كه بدان مشغول خواهد شد براى طلب دنيا خواهد - بود ، و علم بيشتر خلق را در دنيا از ديگر پيشهها بهتر . چه ، متعلّم از چهار حال خالى نبود :
يا كفايت خويش دارد از دنيا ، به ميراثى يا به جهتى ديگر : علم حراست مال وى بود ، و سبب جاه وى بود و عزّ وى در دنيا ، و سبب سعادت آخرت بود . - يكى از اين [ 5 ] بود .
دو ديگر كسى باشد كه كفايت خويش ندارد و لكن در وى قناعتى باشد
هامش
[ 1 ] حكم شرعى .
[ 2 ] هرگاه حاجت به دانستن حكمى شرعى غالب باشد - كه بسيار پيش - مىآيد - شخص در جهل به حكم معذور نيست .
[ 3 ] سر شستن ، غسل .
[ 4 ] افتادن ، روى دادن .
[ 5 ] از اين ، از اين دست ، از اين قبيل ، از اين نوع .