تنزيه
وى در ذات خود جوهر نيست و عرض نيست ، و وى را در هيچ كالبد فرود آمدن نيست ، و با هيچ چيز مانند نيست ، و هيچ چيز مانند وى نيست ، و وى را صورت نيست ، و چندى و چونى و چگونى را به وى راه نيست ، و هر چه در خيال آيد و در خاطر آيد - از كمّيّت و كيفيّت - وى از آن پاك است ، كه آن همه صفات آفريدگان وى است ، و وى به صفت هيچ آفريده نيست ، بلكه هر چه وهم و خيال صورت كند [ 1 ] ، وى آفريدگار آن است ، و خردى و بزرگى و مقدار را به وى راه نيست ، كه اين همه صفت اجسام عالم است و وى جسم نيست ، و وى را با هيچ جسم پيوند نيست ، و بر جاى نيست و در جاى نيست ، بلكه خود اصلا جاىگير نيست و جاىپذير نيست ، و هر چه در عالم است همه زير عرش است ، و عرش زير قدرت وى مسخّر است ، و وى فوق عرش است - نه چنان كه جسمى فوق جسمى باشد ، كه وى جسم نيست ، و عرش حامل و بردارندهء وى نيست ، بلكه عرش و حملهء عرش همه برداشتهء وى و محمول لطف و قدرت وىاند . و امروز ، هم بدان صفت است كه در ازل بود - پيش از آنكه عرش را بيافريد - و تا ابد همچنان خواهد بود ، كه تغيير و گردش را به وى راه نيست و به صفات وى راه نيست : كه اگر گردش به صفت نقصانى بود ، خدايى را نشايد ، و اگر به صفت كمالى باشد ، از اين ناقص بوده باشد و حاجتمند اين كمال بوده باشد ، و محتاج آفريده بود و خدايى را نشايد [ 2 ] .
و باز آنكه [ 3 ] از همهء صفات آفريدگان منزّه است ، در اين جهان دانستنى - است و در آن جهان ديدنى است . و چنان كه اندر اين جهان بىچون و بىچگونه دانند وى را ، در آن جهان نيز بىچون و بىچگونه بينند وى را ، كه آن ديدار از جنس ديدار اين جهانى نيست .
هامش
[ 1 ] صورت كردن ، به تصور درآوردن .
[ 2 ] آن كه محتاج است به ناچار مخلوق است و مخلوق شايستهء خدايى نيست .
[ 3 ] با آنكه . . .