ناتوانىاند ، و از هيچ بلائى امتناع و ابا ندارند ، و رفع هيچ بليه از خود نمىتوانند كرد .
از مشاهدهء اين احوال دانستم كه دنيا منقطع و زايل است و كهنه مىگردد و فانى مىشود ، و آنچه از دنيا ديدم ، دانستم احوال آنچه را نديدم ، و از ظاهر دنيا حال باطنش را معلوم كردم و آشكار و پنهانش را شناختم و از گذشتهاش حال آيندهاش را مشخص كردم .
چون دنيا را شناختم ، از آن حذر كردم ، و چون به عيبهاى آن بينا گشتم ، از آن گريختم .
اى بوذاسف ، مىبينى كسى را در دنيا در پادشاهى و نعمت و شادى و راحت و عيش رفاهيتى ، كه مردم بر حال او رشك مىبرند در شادى جوانى و طراوت بدن ، و شادمانى زيبائى سلطنت ، و كامرانى و صحت بدن و فراغ خاطر ، و وسعت ملك و نعمت . ناگاه دنيا از او برمىگردد هنگامى كه در عين سرور و بهجت و زينت و راحت است و از همه احوال خوشوقتتر است . پس بدل مىكند عزتش را به مذلت ، و شاديش را به اندوه ، و نعمتش را به بدحالى ، و توانگريش را به درويشى ، و فراخى نعمتش را به تنگى ، و شدت و جوانىاش را به پيرى ، و رفعتش را به پستى ، و حياتش را به مرگ ، پس او را مىافكند در سوراخى تنگ پروحشت ، تنها و بىكس و غريب ، از دوستان جدا مىشود و ايشان را مفارقت مىنمايند ، و برادران و ياران او را وامىگذارند ، و از ايشان حمايتى نمىبيند . دوستان او در اين حال دفع مضرتى از او نمىكنند . و عزت و ملك پادشاهى و اهل و مال او را به غارت مىبرد ، كسى كه بعد از او بر سرير ملك مىنشيند و چنان از خاطرها فراموش مىشود كه گويا هرگز در دنيا نبوده و نامش بر زبانها جارى نبوده و هرگز او را جاهى و منزلتى در دنيا نبوده و مالك بهره از زمين نگشته .
اى پسر پادشاه دنيا را خانهء خود مدان و مسكن خود قرار مده و
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص٨٨