خواهى دانست كه از چيز بسيار عظيم گرانمايه محروم شدهاى .
آن مرد گفت : كه آنچه چيز است ؟
گنجشك گفت : اگر مرا مىكشتى از حوصلهء « 1 » من مرواريدى بيرون مىآوردى به قدر تخم قاز و به سبب آن تمام عمر بىنياز مىشدى و سرمايهاى عظيم بهم مىرساندى . مرد چون اين سخن را شنيد از رها - كردن آن ندامت بسيار برد و غمگين شد . و ليكن اظهار ننمود .
گفت : از گذشته سخن مگو كه گذشته گذشت . بيا تا من ترا به خانه برم و ترا گرامى دارم . و جاى نيكو براى تو تعيين نمايم .
گنجشك گفت : اى جاهل من مىدانم كه چون بر من ظفريابى مرا خواهى كشت و از آن سخنان كه من به تو گفتم هيچ منتفع نشدى .
نگفتم بر گذشته تأسف مخور ، و امرى كه شدنى نيست تصديق مكن و آنچه را به آن نتوانى رسيد ، طلب مكن و الحال تو اندوه مىخورى بر امرى كه گذشته است و از دست بدر رفته است و طلب مىكنى بازگشتن مرا به سوى خود ، و مىدانى كه ترا ميسر نمىشود و تصديق مىكنى در چينهدان من مرواريدى به قدر تخم قاز باشد و حال آنكه جميع بدن من به قدر تخم قاز نيست « 2 » .
* * * بلوهر گفت : اين گروه گمراه ، بتها بدست خود ساختهاند و مىگويند اينها ما را خلق كردهاند و خود محافظت آن بتها مىكنند از ترس اينكه دزد آنها را ببرد و گمان مىكنند بتان حافظ و نگهدارندهء ايشانند و اموال و مكاسب خود را خرج اصنام نموده و گمان مىكنند كه بتان رازق ايشانند . پس طلب مىنمايند از بتان چيزى چند را كه از ايشان
هامش
( 1 ) . حوصله : چينهدان .
( 2 ) . اين حكايت در نسخهء ملك بعنوان داستان مرغ پيردان با صاحب بستان آمده است .