حاصل نمىشود و به آنها نمىرسند ، و به امر محالى كه عقل حكم به بطلانش مىكند تصديق مىنمايند .
پس آنچه بر صاحب باغ لازم بود از سفاهت و ملامت بر ايشان نيز لازم مىآيد .
بوذاسف گفت : راست مىگوئى اى حكيم من هميشه حال اين بتها را به عقل خود مىدانستم و هرگز ميل به عبادتشان نكردم ، و اميد خيرى از ايشان نداشتم . پس خبر ده مرا از آن چيزى كه مرا به سوى آن مىخوانى و براى خود پسنديدهاى .
بلوهر گفت : كه مدار آن دينى را كه ترا به آن مىخوانم بر دو چيز است : يكى شناخت حق جل و علا و ديگرى عمل نمودن به امورى چند كه موجب خوشنودى او است .
بوذاسف گفت : حق جل و علا را چگونه بايد شناخت ؟
حكيم گفت : بايد بشناسى خداوند خود را به اينكه يكتاست و شريك ندارد و هميشه در يگانگى خود پروردگار بوده و آنچه غير اوست همه مخلوق و آفريدهء اويند و آنكه او قديم است و هرچه غير اوست حادث است و او صانع اشياء است و هرچه غير اوست ساخته و آنكه او تدبيركنندهء امور جميع اشياء است او باقى است ، و آنچه غير اوست فانى است . او عزيز است و غير او خوار و ذليل است و آنكه او خواب ندارد و غافل نمىشود ، نمىخورد ، و نمىآشامد و ضعيف نمىشود و كسى بر او غالب نمىشود و عاجز نمىگردد و آنچه خواهد مىيابد .
آسمان و زمين و هوا و صحرا و دريا و جميع اشياء تحت قدرت اويند و آنكه اشياء را بىماده و مدت خلق نموده است هميشه بوده است و پيوسته خواهد بود . فنا و زوال بر او راه ندارد . محل حوادث نمىباشد و احوال مختلف در او بهم نمىرسد و به گذشتن زمانها تغيير در او حادث نمىشود و از حالى به حالى نمىگردد و هيچ مكانى از او خالى
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص٨٦