حكيم براى من مثلى بيان فرما از براى اهل اين روزگار و اهتمام ايشان در عبادت بتهاى خود .
بلوهر گفت :
حكايت ( مرد طماع و گنجشك )
مردى باغى داشت كه در آبادانى آن مىكوشيد و سعى تمام در خدمت آن باغ مىنمود .
ناگاه روزى گنجشكى را ديد كه بر روى درختى از درختان بوستان او نشسته و ميوهء آن را مىخورد . بخشم آمد و تلهاى نصب كرد .
آن گنجشك را شكار كرد . چون قصد كشتن آن نمود ، حقتعالى به قدرت كاملهء خود آن گنجشك را به سخن درآورد . به صاحب باغ گفت : تو همت بر كشتن من گماشتهاى و در من آنقدر گوشت نيست كه ترا از گرسنگى سير كند ، يا از ضعف قوت بخشد . بيا ، ترا هدايت نمايم به امرى كه از براى تو بهتر باشد از كشتن من .
گفت : آنچه چيز است .
گنجشك گفت : مرا رها كن تا ترا سه كلمه تعليم نمايم و سه نصيحت كنم كه اگر آنها را حفظ نمائى از براى تو بهتر باشد از اهل و مال تو .
آن مرد وعده كرد كه چنين خواهم كرد . مرا خبر ده از آن سخنان .
گنجشك گفت : آنچه به تو مىگويم حفظ نما و عمل كن . اندوه مخور بر آنچه از تو فوت شود . و محال را باور مكن ، و طلب مكن چيزى را كه بدست نيايد و تحصيل آن نتوانى نمود .
آن مرد چون اين سخنان را شنيد ، گنجشك را رها كرد . پرواز نمود و بر شاخ درختى نشست و به آن مرد گفت :
اگر بدانى از رها كردن من چه چيز از دست تو بدر رفته است ،