پادشاه اگرچه مرا بر تو حقى نيست ، و ليكن عقل ترا بر تو حق هست .
بشنو سخن مرا بىآنكه به خشم آئى ، بعد از فهميدن آنچه مىگويم و تفكر - نمودن در آن .
بدرستى كه ترك تأمل و تدبر ، دشمنى با عقلست و حايل مىشود ميان آدمى و فهميدن اشياء . پادشاه گفت : آنچه مىخواستى بگو .
عابد گفت : مىپرسم از تو اى پادشاه كه عتاب تو با من براى گناهيست كه بر نفس خود ضرر رسانيدهام ، يا در خدمت تو تقصيرى و جرمى دارم ؟
پادشاه گفت : جرم تو بر نفس خود نزد من بدترين گناهان است و من چنين نيستم كه هركس از رعيت من بخواهد خود را هلاك كند او را به خود واگذارم ، بلكه هلاك كردن خودش نزد من مثل آنست كه ديگرى از رعيت مرا هلاك كند و چون من اهتمام در امر رعيت دارم ، حكم مىكنم بر تو از براى تو و مؤاخذه « 1 » مىنمايم ترا براى تو ، زيرا كه ضايع كردهاى خود را .
عابد گفت : اى پادشاه از حسن ظنى كه به تو دارم گمان دارم مرا مؤاخذه ننمائى مگر به حجتى كه بر من تمامسازى و حجت جارى نمىشود مگر نزد قاضى و حاكمى و كسى از مردم بر تو قاضى نيست و ليكن نزد تو قاضيان هستند و تو حكم ايشان را جارى مىسازى و من به بعضى از آن قاضيان راضىام و از بعضى ترسانم .
پادشاه گفت : كداماند قاضيان كه مىگويى ؟
عابد گفت : اما آن قاضى كه به حكم او راضىام ، عقل تو است و قاضى كه از او ترسانم هوا و خواهشهاى نفس تست .
پادشاه گفت : آنچه خواهى بگو ، راست بگو كه در چه وقت اين
هامش
( 1 ) . مؤاخذه : ملامت و گله كردن و بازخواست نمودن .