حكايت ( شاهزادهء عابد )
پادشاهى بود از پادشاهان فاسق و در ميان رعيت او شدت و تفرقه و پراكندگى بود ، و دشمنان بر ايشان مستولى بودند به سبب فسق و فساد ايشان ، و آن پادشاه را پسرى بود در نهايت صلاح و سداد و حقشناسى و خداترسى ، و آن رعيت را به خوف الهى و پرهيزكارى از گناهان راغب مىكرد و امر مىفرمود ايشان را به ياد كردن خدا در جميع احوال و پناه بردن به او در دفع دشمنان و رفع شدايد .
چون پدرش از دنيا برفت و او بر سرير سلطنت مستقر گرديد ، حقتعالى دشمنان او را منكوب گردانيد ، و رعيتش به رفاهيت و امنيت مجتمع گرديدند ، و ملكش آبادان و معمور گرديد ، و امور پادشاهيش منظم شد . وفور اين نعمتهاى خدا را كفران مىنمود ، و هر كه با او عناد مىورزيد مسارعت به قتلش مىنمود . بر اين حال پادشاهى او به طول انجاميد ، و روز به روز فساد او و رعيت او زياده مىشد تا آنكه همگى فراموش كردند دين حقى را كه پيش از پادشاهى او داشتند ، و آنچه او امر مىفرمود از باطل و ظلم همگى اطاعت او مىنمودند ، و در ضلالت و گمراهى مسارعت مىكردند و بر اين حال ماندند ، تا آنكه فرزندان ايشان بر اين جهالت و بطالت نشو و نما كردند ، و عبادت الهى از ميان ايشان بالكليه بر طرف شد و نام مقدس الهى بر زبان ايشان جارى نمىشد ، و در خاطر ايشان خطور نمىكرد خداوندى و معبودى به غير پادشاه ، و آن پادشاه در حيات پدرش با خدا عهد كرده بود كه اگر او پادشاه شود اطاعت الهى به نحوى بكند كه هيچيك از پادشاهان گذشته نكرده باشند و فرمانبردارى خدا چندان بكند كه فوق طاقت همه كس باشد .
چون به پادشاهى رسيد غرور سلطنت آن نيت را از خاطرش محو