من جا مىداديد ، و امر باقى را براى من تحصيل مىنموديد و مرا به امر فانى مشغول نمىساختيد . آنچه شما نفع مىدانيد براى من ضرر است ، و آنچه گمان دوستى مىكنيد محض دشمنى است ، و جميع آنچه شما براى من تحصيل كردهايد همه را به شما گذاشتم . مرا به آنها حاجتى نيست .
گفتند : اى پادشاه پسنديده افكار نيكوكردار ، سخن ترا فهميديم و عزم داريم آنچه بفرمائى اجابت كنيم و ما را اصلا بر تو حجتى نيست .
زيرا كه حجت تو تمام و غالب است . و ليكن سكوت ما در برابر سخن تو موجب فساد مملكت و باطل شدن دنياى ما و شماتت دشمنان ما مىگردد و بر ما كار بسيار دشوار شده است ، در چارهء كار تو حيران شدهايم بسبب فكرى كه ترا سانح گرديده و امرى كه تازه بر آن عازم شدهاى .
پادشاه گفت : آنچه شما را بخاطر مىرسد بگوئيد و ايمن باشيد از ضرر من ، و هر حجت كه داريد بيان فرمائيد و از من نترسيد كه من تا امروز مغلوب حميت و تعصب بودم و امروز بر هر دو غالبم و تا امروز هر دو بر من مسلط بودند و اكنون بر ايشان مسلط شدهام و تا امروز پادشاه شما بودم و ليكن بنده بودم ، امروز از بندگى آزاد شدم و شما را نيز از فرمانبردارى خود آزاد كردم .
گفتند : كيست آنكه در زمان فرمانفرمائى بندهء او بودى ؟
گفت : من در آن زمان بندهء خواهشهاى نفسانى خود بودم ، و مقهور و مغلوب جهل و نادانى گشته بودم ، و بندگى شهوتهاى خود مىكردم . امروز اين بندگيها و اطاعتها را از خود بريدم و به پشت سر خود افكندم ، آزاد شدم .
گفتند : بگو اى پادشاه اكنون چه عزم دارى ؟
گفت : عزم دارم به قدر ضرورت قناعت نمايم و در خلوتى مشغول
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 111
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١١١