پادشاهى رسيده باشد و دين او بتپرستى باشد ، تا سن پيرى و در مدت عمر خدا را نشناخته باشد و يك لحظه خود را از شهوات و لذات نفس باز نداشته باشد ، بلكه پيوسته عمر او مصروف باشد بر آنكه هر لذتى را به نهايت رساند و اقصاى مراتب هر شهوتى را تحصيل نمايد و خواهشهاى نفس را بر همه چيز ترجيح دهد و رشد و صلاح خود را در غير آنها نداند ، و چندانكه عمرش زياده شود ، حرصش به اين امور زياد گردد ، و به دنيا فريفتهتر شود ، و آن دين باطل در نفسش راسختر گردد ، و اهل دين باطل خود را دوستتر دارد و روز به روز عداوتش زياده گردد ، به جماعتى كه مخالف دين اويند و بر دين حق ثابتاند و از ترس او حق را اظهار نمىكنند و از ظلم و عداوت او خود را پنهان كردهاند و انتظار فرج مىكشند . آيا چنين كس با اين اوصاف را اميد هست كه در آخر عمر آن مذهب باطل را ترك نمايد و از آن اعمال قبيحه نجات يابد . و ميل كند به جانب امرى كه فضيلت آن ظاهر و حجت حقيقت آن واضح است و فوائد و بهرهها در آن بسيار است ، يعنى اختيار نمايد آنچه تو مىدانى از دين حق و برسد به مرتبهاى كه گناهان گذشتهاش آمرزيده شود ، و اميد ثوابهاى اخروى داشته باشد ؟
بلوهر گفت : صاحب اين اوصاف معلوم و دانستم اين سؤال را براى چه كردى .
بوذاسف گفت : اين دريافت و فراست از تو بعيد نيست با آن درجهء فهم كه خدا به تو كرامت فرموده و آن رتبهء علم كه تو به آن مخصوصى .
بلوهر گفت : صاحب آن اوصاف پدر تو است و باعث تو بر اين سؤال محبتى است كه به او دارى و اهتمامى است كه در امر او به عمل مىآورى ، به سبب شفقت بر پدر و رعايت حق او از ترس آنكه مبادا معذب شود در آخرت به عذابهائى كه حقتعالى مثل آن را وعده فرموده است و مىخواهى كه مثاب شوى در اين اهتمام و ادا كنى
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٠٠