به خدا سوگند ! مردم در ناراحتى و رنج عجيبى گرفتار آمده بودند ، و من در اين مدت طولانى ، با محنت و عذاب ، چارهاى جز شكيبايى نداشتم . سرانجام روزگار او ( عمر ) هم سپرى شد ( 30 . ) ، و آن ( خلافت ) را در گروهى به شورا گذاشت ، به پندارش ، مرا نيز از آنها محسوب داشت ! ( 31 . ) پناه به خدا ز اين شورا ! ( راستى ) كدام زمان بود كه مرا با نخستين فرد آنان مقايسه كنند كه اكنون كار من بجايى رسد كه مرا همسنگ اينان ( اعضاى شورا ) قرار دهند ؟ ! لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزيدم ( و طبق مصالح مسلمين ) در شوراى آنها حضور يافتم بعضى از آنان بخاطر كينهاش از من روى برتافت ، ( 32 . ) و ديگرى خويشاوندى را ( بر حقيقت ) مقدم داشت ( 33 . ) ، اعراض آن يكى هم جهاتى داشت ، كه ذكر آن خوشايند نيست . ( 34 . ) بالاخره سومى به پا خاست ( 35 . ) او همانند شتر پر خور و شكم برآمده ! همى جز ، جمعآورى و خوردن بيت المال نداشت بستهگان پدريش بهمكاريش برخاستند ، آنها همچون شتران گرسنهاى كه بهاران به علفزار بيفتند ، ( 36 . ) و با ولع عجيبى گياهان را ببلعند ، براى خوردن اموال خدا دست از آستين برآوردند ، اما ! عاقبت يافته هايش ( براى استحكام خلافت ) پنبه شد ، و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سر انجام شكمخوارگى و ثروت اندوزى ، براى ابد نابودش ساخت ( 37 . ) ازدحام فراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت ، آنان از هر طرف مرا احاطه كردند ، چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم ، دو يادگار پيغمبر حسن و حسين زير پا له شوند ، آن چنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا برنج انداخت و ردايم از دو جانب پاره شد ! مردم همانند گوسفندانى ( گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند ) مرا در ميان گرفتند ، اما هنگامى كه به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم ، جمعى پيمان خود را شكستند ( 38 . ) ، گروهى ( به بهانههاى واهى ) سر از اطاعتم باز زدند و از دين بيرون رفتند ( 39 . ) و دستهاى ديگر براى رياست و مقام از اطاعت حق سر پيچيدند ( 40 . ) ( و جنگ صفين را به راه انداختند ) گويا نشنيده بودند كه خداوند مىفرمايد : « سرزمين آخرت را براى كسانى برگزيدهايم كه خواهان فساد در روى زمين و سركشى نباشد ، عاقبت نيك ، از آن پرهيز كاران است » ( سوره قصص : 83 ) چرا خوب شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند ، ولى زرق برق دنيا چشمشان را خيره كرده و جواهراتش آنها را فريفته بود !
ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 67
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٦٧