من و رفيق ديگر به حجّ رفته بوديم ، در موقف عرفات جوانى ديديم [ كه ] نشسته و احرام پوشيده بود كه ما او را به صد و پنجاه دينار طلا قيمت كرديم ، و نعلين زرد در پا داشت كه مطلقاً غبار بر او ننشسته و اصلًا اثر سفر بر او نمىنمود ، پس ديدم كه سائلى نزدآن جوان رفت [ و ] از او طلب نمود ، آن حضرت از زمين چيزى برداشته به او داد و آن سائل دعاى بسيار كرد ، بعد از آن ، آن جوان از آن موضع برخاست « 1 » و ما به نزديك سائل آمديم ، پرسيديم كه : آن جوان به تو چه داد ؟ گفت : طلايى ؛ پس ، از جيب خود بيرون آورده به ما نشان داد ، [ قطعهء طلا ] به هيئت سنگى ، به مقدار بيست مثقال طلا بود ، با رفيق خود گتم : يقين كه اين جوان صاحبالزّمان عليه السلام بود ما او را نشناختيم . از بعضى مردم پرسيديم كه جوانى چنين در موضعى نشسته بود ، بلكه شما او را بشناسيد ، گفتند :
به خصوص نمىدانيم ، امّا اينقدر معلوم ما شده كه جوانى است علوى ، همه ساله به حجّ مىآيد « 2 » .
علي بن ابراهيم بن مهزيار كه از اجلّه « 3 » است مىفرمايد كه : بيست سال به حجّ رفتم و ضمناً رجاى زيارت حجّةاللَّه عليه السلام را داشتم ولى ميسّر نمىشد ، شبى در خواب صدايى شنيدم كه : يابن مهزيار ، امسال به حجّ بيا كه به مقصود مىرسى ! از اين خواب خوشحال شده ، با رفيقى چند عازم مكّه شدم و تا مكّه در هر مكان متفحّص شدم ، اثرى ظاهر نشد ، تا آنكه شبى در مسجدالحرام خلوت نموده مشغول عبادت بودم ، ناگاه جوانى مليح در طواف ديدم كه دو بُرد يمانى پوشيده ، چون نزديك او رسيدم گفت : از كدام ديارى ؟
گفتم : از اهوازم ، گفت : ابن الخصيب را مىشناسى ؟ گفتم : وفات نموده . به رحمت او را ياد كرد ، پس فرمود : على بن مهزيار را مىشناسى ؟ گفتم : من همانم ! فرمود : خوش آمدى يا اباالحسن ، چه كردى آن علامت را كه ميان تو و عسكرى عليه السلام بود ؟ گفتم : با من
هامش
( 1 ) - عبارت متن « برخواست » . م .
( 2 ) - كافى 1 / 332 ح 15 ؛ مستدرك 3 / 241 ب 4 ح 3482 - 6 ( بطور مختصر ) و 8 / 49 ب 30 ح 9046 - 2 ؛ بحار 52 / 59 ب 18 ح 43 ؛ الخرائج 2 / 694 .
( 3 ) - اجِلَّه : جمع جليل ؛ جليل : بزرگوار ، بزرگقدر . لغت نامه .