بياييد پدر خود را وداع كنيد . عبداللَّه از يك طرف و قاسم از يك طرف به روى نعش پدر افتادند ، پس امام حسن عليه السلام به حركت آمده دست انداخت به گردن اطفال صغير خود و روى مباركش باز شد ، يك نظرى به صورت فرزندانش نموده ، تبسّمى فرمود و لبهاى مباركش حركت كرد . سيّم ، بدن جناب سيد الشهداء عليه السلام بود وقتى كه جناب سكينه وارد قتلگاه شد ، ديد كه عمّهاش زينب عليها السلام در اطراف بدن پدرش مىگردد ، عرض كرد :
يا عمّتاه ، هذا نعشُ مَن ؟ اى عمّه اين نعش كيست ؟ جناب زينب خاتون فرمود : هذا نَعشُ أبيكِ الحُسَين عليه السلام . سكينه آمد ، دستهاى كوچك خود را به گردن بريده شدهء پدر درآورد ، عرض كرد : يا أبة مَنِ الّذي أيتَمَني عَلى صِغَرِ سِنّي ؟ بابا جان ، كه مرا به اين كوچكى يتيم نمود ؟ يا أبَة مَنِ الّذي قطَعَ وَريدَيكَ ؟ پدرجان ، كه اين رگهاى گردنت را بريده ؟ باباجان ، تو هميشه يتيمان مردم را ترحّم مىكردى و نوازش مىفرمودى و به غريبان دلدارى مىدادى و با اسيران مرحمت داشتى ، يا أبة ، من سكينهء توام ، غريبم و يتيمم و اسيرم ، چرا با آن دست كه به سر يتيمان مردم مىكشيدى بر سر من نمىكشى ؟ ! دست پدر را گرفته گاهى بر سر و گاهى بر دل مىگذاشت ، يك كلامى مىگفت كه دلها را كباب مىكرد : يا أبتاهُ نَهِبوا قَرطي وَ ردائي ؛ بابا ببين گوشواره از گوشم بردهاند و عبا از دوشم ربودهاند ، يا أبَتاهُ انظُر إلى رُؤوسِنا المَكشوفَةِ وَ إلى أكبادِنَا المَلهوفَةِ وَ إلى عمَّتيَ المَضروبَةِ وَ إلى امّيَ المَسخوبَة . يعنى : پدر جان نظر كن به سرهاى برهنهء ما ، و نظر كن به جگرهاى [ ما ] كه از خوف دشمن مىطپد ، بابا نظر كن به عمّهام زينب ، ببين كه چگونه او را زدهاند ، بابا نظر كن به مادرم كه صداى اعدا بر او چگونه بلند مىشود . پس بدن آن حضرت به حركت آمده و دستهاى مباركش بلند شد ، و به گردن سكينه درآمد ، طفل يتيم خود را مثل جان شيرين در بغل چسبانيد ، همين كه ابن سعد حكم كرد اسرا را از شهدا جدا نمايند زجر بن قيس ملعون آمد كه آن طفل را از نعش پدر جدا كند نتوانست ، تازيانه را از كمر كشيد و چند تازيانه به دست ساربان بريدهء آن حضرت زد ، ديد رها نمىكند ، خبر به شمر رسيد ، گفت : حالا من دختر امام حسين عليه السلام را از نعش او جدا مىكنم ؛ آن ملعون آمده با يك دست دستهاى كوچك سكينه را گرفته و با دست ديگر
مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: عبد الجبار بن زين العابدين شكوئى
ص٣٨٠