عبدالمطّلب دست ابوطالب را گرفت و پيمان را بر او محكم كرد ، پس گفت : الحال مرگ بر من آسان شد . و پيوسته آن حضرت را مىبوسيد و مىبوييد و مىفرمود كه : گواهى مىدهم كه نبوسيدهام احدى از فرزندان خود را كه از تو خوشبوتر و خوش روتر باشد ، و كاش زمان عالى شأن تو را مىيافتم . در آن وقت ، هشت سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود ؛ مرويست كه چون از عمر شريف آن حضرت هشت سال و هشت ماه و هشت روز گذشت عبدالمطّلب را مرض صَعبى « 1 » عارض شد ، پس فرمود كه او را بر تختى برداشتند و در پيش پردههاى خانهء كعبه گذاشتند ، و نُه پسر او بر دور تخت او قرار گرفتند و همه بر او مىگريستند ، و رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد نزديك جدّ خود نشست ، ابولهب خواست كه آن حضرت را دور كند ، عبدالمطّلب بانگ زد بر او و گفت : اى عبدالعزّى ، تو عداوت اين برگزيدهء خدا را از دل بيرون نخواهى كرد ! پس رو بسوى ابوطالب گردانيد و او را در باب رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيار وصيّت نمود ، و ساير اولاد خود را در اعزاز و اكرامِ « 2 » آن حضرت مبالغهء بى حدّ فرمود و گفت : عَنقَريب « 3 » جلالت و عظمت شأن او بر شما ظاهر خواهد شد . پس لحظهاى بىهوش شد ، چون به هوش آمد به اكابر قريش خطاب نمود ، گفت : آيا مرا بر شما حقّى هست ؟ همه گفتند : بلى حقّ تو بر صغير و كبير ما بسيار لازم گرديده ، خدا تو را جزاى خير دهد و سكراتِ موت را بر تو آسان گرداند ، چه نيكو امير و بزرگ بودى براى ما . عبدالمطّلب گفت : وصيّت مىكنم شما را در حقّ فرزندم محمّد ( صلى الله عليه و آله ) ، كه او را گرامى داريد و بزرگ شماريد ، و در رعايت حقّ او و تعظيم شأن او تقصير منماييد . همه گفتند : شنيديم و قبول كرديم ، پس آثار احتضار بر آن سيّد عالى مقدار ظاهر شد و سيّد ابرار را در بر گرفت و گفت : اى فرزند سعادتمند ، از پيش من دور مشو كه تا تو نزديك منى من در راحتم . پس به زودى مرغ روحش بسوى كنگرهء عرش رحمت پرواز كرد ؛ رحمة اللَّه عليه « 4 » .
هامش
( 1 ) - صَعْب : دشوار . لغت نامه .
( 2 ) - اكْرام : گرامى كردن و بزرگ داشتن . ل . د .
( 3 ) - عَنْقَريب : به زودى . لغت نامه .
( 4 ) - ( با تغييرات ) بحار 15 / 142 ب 1 ح 74 ؛ الخرائج 3 / 1069 ؛ كمالالدين 1 / 171 ب 12 ح 28 .