طعام نخورند و سخن نگويند و با ايشان خريد و فروش نكنند و دختر به ايشان ندهند ، و از ايشان دختر نگيرند تا مضطرّ شده ، پيغمبر را به ايشان بدهند تا او را بكشند ، و همه با يكديگر متّفق شدند در عزم كشتن آن حضرت ، كه هر جا بر او دست يابند او را به قتل رسانند . چون اين خبر به ابوطالب رسيد بنى هاشم را جمع نمود ( و ايشان چهل مرد بودند ) و به ايشان گفت كه : به كعبه و حرم كعبه سوگند ياد مىكنم كه اگر از دشمن خارى به پاى پيغمبر صلى الله عليه و آله برود تمامى شما را هلاك خواهم كرد . و حضرت را با ساير بنى هاشم ، به درّهاى كه آن را شِعب ابى طالب مىگفتند برد . اقلّ روايت ، دو سال آنجا ماندند ، و ابوطالب اطراف درّه را ضبط كرده ، در شب و روز پاسبانى آن حضرت مىكرد ، چون شب مىشد شمشير خود را بر مىداشت ، در وقتى كه آن حضرت مىخوابيد ، و مانند پروانه بر گرد آن شمع نبوّت مىگرديد ، در اوّل شب آن حضرت را در جايى مىخوابانيد و چون پاسى از شب مىگذشت از آنجا بجاى ديگر نقل مىكرد ، و عزيزترين فرزندان خود ، امير عليه السلام را در جاى او مىخوابانيد كه اگر كسى در اوّل شب آن حضرت را در آن مكان ديده باشد و قصد ضرر نسبت به او نمايد با اعَزّ اولاد او واقع شود و به آن حضرت خطرى نرسد ، و هر شب امير عليه السلام به طيب خاطر جان خود را فداى آن حضرت مىفرمود ، و در تمام شب ابوطالب چنين پاسبانى آن حضرت مىكرد ، و در روز فرزندان خود و اولاد برادرش را موكّل نموده بود كه حراست آن حضرت مىكردند « 1 » .
و وفات ابوطالب در آخر سال دهم بعثت شد ، و سه روز بعد از آن خديجهء كبرى عليها السلام وفات يافت ، لهذا حضرت آن سال را عام الحزن ناميد « 2 » ( يعنى سال اندوه ) . [ و ] ديگر نتوانست كه در مكّه آسوده شود ، چنانچه مرويست كه چون ابوطالب وفات يافت ، جبرئيل نازل شد و گفت : يا محمّد ، از مكّه بيرون رو كه اكنون تو را در مكّه ياورى نيست « 3 » . قريش شوريدند بر آن جناب ؛ اين است كه در ليلةُ الفراش امير عليه السلام را در فراش
هامش
( 1 ) - ( با مطالب اضافهاى افزون بر مندرجات فوق ) بحار 19 / 1 ب 5 ح 1 ؛ اعلامالورى / 49 ف 6 ؛ قصصراوندى / 327 ف 6 .
( 2 ) - بحار 19 / 25 ب 5 ضمنح 14 و 35 / 82 ب 3 ضمنح 24 ؛ اعلامالورى / 9 ف 3 ؛ ايمانسيد / 261 ؛ قصصراوندى / 317 ب 20 ذيلح 394 ؛ كشفالغمّة 1 / 16 ؛ مصباحالكفعمى / 513 ف 42 .
( 3 ) - كافى 1 / 449 بابمولدالنبى ح 31 ؛ تفسيرعيّاشى 1 / 257 ح 192 .